امروز چرا ناامید شدم و چه کردم؟

قبل از این بگویم چه شد، چه کردم و اکنون در چه «حالی» هستم، شما را دعوت میکنم به مشاهده و خواندن مطلب زیر:

..

blue_dot_smallکافیست کلمه ناامیدی و یا ناامید را در گوگل جستجو کنید، آنچه می بینید را در ذهن بسپارید.

.

blue_dot_smallکلمه طوفان فکری را هم مورد توجه قـرار دهید. ما در چه لحظه هایی طوفان فکری برای خودمان راه می اندازیم؟

blue_dot_smallحالا به «ناامیدی» و «ناامیدی دائمی» هم فکر کنید. براستی تفاوت کسی که در لحظه ای ناامید می شود با کسی که دائما ناامید میشود و در حالت ناامیدی می ماند چیست؟ افسـردگی چه مرزی با این مورد دوم دارد؟

 

مطلب بالا نمونه کافی و کاملی از ذهنیت ما و اطرافیان ما و سوالاتی هست پرسیده ایم یا مورد پرسش قرار گرفته ایم. حالا با این نگاه اجمالی داستان ناامیدی خودم را برای امروز می گویم.

.

چگونه نا امید شدم؟

only_hopeدیشب ساعت ۰۲:۳۰ بامداد خوابیدم. صبح ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم، کسری خواب شدید که عموما دارم و سعی میکنم در طول روز جــبرانش کنم، امروز ممکن نـشد. عصــر امروز، یکی از اولین تجربه های تلخ زندگیم را شاهد بودم و در ذهنم ثبت کـردم. با دوستی عزیز به دفتـرخانه طلاق رفتیم و من شاهد ِ رسمی برای طلاق گرفتنش بودم و امضا هم زدم. لحظه ای که مسئول دفتر صدایم کرد که دفتر را امضا کنم، و وقتی که خودکار را در دستم گرفتم، قلبم لحظه ای ایستاد، برای فـردی این امضا زده می شد که به نظرم یکی از بهترین مردهای روزگار است که من دیده ام و شناخته ام، اما هرچه بود، امضا کردم.

مسیر طولانی را تا خانه با خستگی تمام طی کردم، قـدم زدم (قـدم را خیلی دوست دارم) و بالاخره رسیدم خانه، خسته بودم، اما «حالم» خوب بود. ساعت ۱۸:۰۰ رفتم که کمی استراحت کنم تا شب بتوانم کار کنم، دراز کشیدم و خوابم نبـرد و قصه شـروع شد.

.

به یکباره یاد تمام نـداشته هایم افتادم، تمام ضعف ها  و نتوانستن ها و کمبـودها و آرزوهای برباد رفته، درست همانند موتور جستجوی گوگل (که در ابتدای متن لینکش را درج کردم) ذهنم شروع کرد به پیـدا کردن و ربط دادن همه آنچه بویی از «هیــزم ِ توجیه ناامیدی» می داد، از کودکی و خانواده و دوران تجصیل و کار و امروز و…. . طوفان فکری من، شروع شد و من غرق این طوفان و اما آرام و ساکن در جایم دراز کشیده.

واقعا تمام انرژی و روحیه ام را باختم و به یکباره، خود را از همه جا بریده و رها در عالم و تنها و بی کس و بدبخت دیدم! موجود ضعیفی که از او بدبختر کمتر پیدا شود، بدون توجه به آینده و تمام آن چیزهایی که حتی آرزو نام دارد. و من برای دو ساعت تمام، نا امید بودم.

.

اما من چه کـردم؟

نمی دانم این مدلِ رفتاری من را روانشناسان چه می نامند (امید یا خوشبینی) اما من نام خودترمیمی می نامم. قبل ها در کتاب تئوری انتخاب (به انگلیسی choice theory ) اثر دکتر ویلیام گلسر و ترجمه دکتر علی صاحبی خوانده و آموخته بودم که :

تمام کارهایی انجام میدهیم، از جمله همین احساس بدبختی و فلاکت، را خودمان انتخاب میکنیم. 

.

در واقع ما، هر آنچه از دنیای بیرون دریافت میکنیم، اطلاعات است و نحوه رفتار ما با آنها، انتخاب ماست. و من قبل از اینکه این تئوری را بدانم، کمی اینگونه رفتار میکردم و همچنان هم میکنم. برای نمونه هیچ وقت نتوانستم بین احساسات خودم و آهنگ های غمگین و سراسر هجو، ارتباطی برقرار کنم. منظورم همان آهنگ ها و ترانه هایی هستند که در حالت عادی هم اگر گوش بدهی، احساس می کنی باید غمگین باشی یا توهم میزنی که یکی بوده و الان تو رو ول کرده و رفته!

و خوشحالم که امروز هم با این حجم انبوه سیگنال های منفی، تنهایی، خستگی فراوان، بیخوابی، شوک روحی عصر و طوفان فکری غم ؛ فقط دو ساعت حالم خوب نبود. کار ساده ای هم بود! اما من چه کردم؟

فورا طوفان فکری را متوقف کردم، صورتم را شستم، تار استاد مرحوم جلیل شهناز را با صدای بلند در خانه پخش کردم و  یک دمنوش گل گاو زبان و گل سرخ آماده کردم، بعد هم رفتم دوش سـرد گرفتم و در حمام تا میتوانستم هر ترانه ای که بلد بودم را خواندم! همین. به همین سادگی به همین خوشمزگی، معجون امید 🙂

.

چرا اینجا نوشتم؟

 

امروز صبح یکی از همکاران از ناامیدی و دل گرفتگی اش می گفت. دوستی دیگر دارم که با همه استعدادها و پتانسیل های خدادای ذهنی، به ناامیدی شدید گرفتار شده و عملا از چـرخ روزگار پیاده شده (و به زودی قصـد دارم از او بنویسم. فکر میکنم هـر ماه من حدود ۱۵ ساعت تلفنی با او صحبت می کنم و از راهکار و آینده و امید میگویم) جوانان مختلفی را در گوشه گوشه شهر و مکان های مختلف میبینم که با ناامیدی از آینده می گویند و سیاه می بینند. از جوانی ِ خوب که پی ِ همسری می گردد و ناامید است، از کاسبی و تاجری که از رونق بازار نا امید است و……

من خودم را خداباور می دانم، جدای هر دین و مسلکی، خدا را قبول دارم. و ناامیدی را بزرگتـرین شرک ِ به خدا میدانم. انتخاب من برای زیستن، امید و کوشش است.  عادت بدی هم دارم، هر کسی را که ناامید و اندوهناک ببینم، فـورا شاد و خرم می شوم و برایش از امـید و روشنایی و آینده می گوییم و گپ می زنیم. برای خودم و لحظات تنهایی و افت ِ امیدم هم، خوددرمانی را ترجیح میدهم. اگر هم نشد، سفـر. و اگر دلی حوصله داشت و گوشی که وقت گذاشت، برایشان کودکانه می گویم و می گویم و آرام و می شوم و جانی دوباره می گیـرم. و این راه هم جـزو قواعد و قانون های زندگی خودم می دانم.

.

از امید بگو امید با انگیزش متفاوت است. امید، رضایتِ آموخته شده ِ درونیست، سبکی برای زیستن.
از امید بگو
امید با انگیزش متفاوت است. امید، رضایتِ آموخته شده ِ درونیست، سبکی برای زیستن.

.

شما هم تا می توانید از امید بگویید و از راه های ساده امیدوار شدن و امیدوار بودن.  سخت نیست. به هم و برای هم خوب بخواهیم، لذت خواهیم برد. و سوال نهایی اینکه: ما چقـدر زندگی امیدوارانه ای داریم؟ آیا مرز امیدواری و خوشبینی را می دانیم؟ چگونه می توان در اوجِ رکود و ظلمتِ شکست و شرایط وخیم، همچنان امیدوار بود؟ آیا امید چون نوری در دل و اندیشه ای در مغـز است یا صدایی در دهان و یا سبکی در زندگی؟

۴ دیدگاه

  1. درود

    درباره ناامیدی حرف زیاد هست برای گفتن و من زیاد می تونم حرف بزنم اما اصولا با این که حس می کنم آدمی هستم که ناامیدم و ناشکری میکنم اما برای خیلی از اطرافیانم بمب انرژی به حساب مییام و زمانی که کم مییارن من دکتری رو شروع می کنم ….
    البته بگم دروغ نمیگم بهشون الکی هم تحویلشون نمی گیرم اما چیزایی رو می بینم و بهشون یادآوری می کنم که یادشون نیست یا راه حل هایی که به ذهنشون نمیرسه…
    این روش اصلا خوب نیست. هم انرژی ای که میدم دوامی نداره ….هم انرژی زیادی ازم میگیره….
    البته روش هامم برای درمان نا امیدی فرق داره …گاهی با فعالیت های اکتیو و زومبا خوب میشم و گاهی هم با کوه پیمایی و سکوت و آرامش اونجا…..

    البته ناامیدی تو محیطی که مملو از ناامیدی و ناکامی هست با این روش هایی که شما فرمودین حل نمیشه و باید هزینه های بیشتری کرد…
    پاک کردن بخشی از حافظه
    حذف ارتباط با بعضی آدما
    پذیرش بعضی اتفاقات و بعضی نداشته ها
    و حتی پذیرش بعضی داشته ها
    دل کندن از بعضی خاطرات و نابود کردنشون
    جابه جا کردن زندگی و محل کار
    و …..
    در کتاب مقدس قران نیز برای زمانی که کسب و کارتان رونق ندارد.(می تواند یکی از دلایلش ناامیدی باشد.) دستور به مهاجرت داده شده .

    امیدوارم همیشه ناامیدیهاتون از این جنس باشه و با دوش آب سرد و آواز خوندن حل بشه .

    • سجاد سلیمانی

      سلام نیروانا عزیز
      ممنونم از حرفهای خوبی که برام نوشتی. راستش کاملا باهات موافقم که این مدل ناامیدی، از جنس ناامیدی های جاهای دیگه نیست. کلا قصه اونها فرق میکنه و هرکدوم راهکاری برای خودشون دارند که به خوبی چند نمونه اش رو نام بردی من جمله «هجـرت» . هجرت و دل کندن از بعضی افراد و مکان ها، دقیقا یکی از شیوه هایی بوده که خودم در زندگی اعمالش کردم و راضی ام.

      امیدوارم جنس امیدهای شما هم پایدار و صعودی باشه.

      • ممنون از پاسخ شما بزرگوار.
        هجرت گزینه خیلی مناسبی هست .اما اصولا باید بتوان شرایط هجرت هم باشه هم از مبدا هم در مقصد … و به همین دلیل من دارم تقلا میکنم تا شرایط رو جور کنم.

  2. سلام دوست من
    این خیلی خوبه که آدم بتونه خودش رو دل داری بده و آرام کنه
    در واقع شما به این مرحله رسیده ای که بتوانی در مشکلات و دشواری های زندگی ذهن خودت رو کنترل کنی و بر احساسات غلبه کنی
    من غم و نا امیدی را جزیی از احساسات ادم ها می دانم که افراد احساسی رو بیشتر درگیر خودش میکنه، با این حال شما یک انسان منطقی هستید که به راحتی می توانید تصمیم بگیرید که گوش دادن به موسیقی مورد علاقه و نوشیدن دم نوش و دوش آب سرد راه حل خوبی است، ولی گمان نکنم این کار ها برای افراد احساسی جواب گو باشد چرا که آهنگ های مورد علاقه این افراد خود باعث تشدید نا امیدی می شود (متاسفانه).
    به هر حال تبریک میگم که به راحتی می توانید این مهم را انجام دهید.
    نوشته خوبی بود به قول سوشیالی ها بیگ لایک 🙂
    بدرود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.