درباره زندگی موریانه ها و سیستم های پیچیده

محمدرضا شعبانعلی عزیز با نوشتن مطلبی با عنوان خیلی کوتاه: درباره زندگی موریانه ها و مطرح کردن نداشتن سیستم تصمیم گیری مرکزی و سیستم های Headless و جامعه غیرمتمرکز باعث شد من ذیل آن مطلب چنین درخواستی داشته باشم: 

محمدرضا عزیز، اگر مقــدور هست برای من (و دوستانی مثل من که علاقمند هستند) به صورت بسیار کوتاه و با تکیه بر کلمات کلیدی و مفاهیم اصلی، مباحث مرتبط به موریانه ها رو بنویس. 
میخوام حداقل یک نمای کلی از بحث داشته باشم تا علاوه بر اینکه ذهنیت اولیه ای از این بحث پیدا میکنم (که ستون های اولیه یا اصلی رو تو برام می چینی) در آینده هم بتونم براش وقت بگـذارم.
چون وقتی به “جامعه‌ی غیرمتمرکز” اشاره می کنی، توی ذهنم سازمانها و مدیریت های مختلف دولتی و خصوصی و حاکمیتی نقش می بنـدن که فکر میکنم این مِتدی که الان اشاره کردی بتونه یکی از نسخه های خوب برای جایگزینی باشه. ممنونم

معلم بزرگوار همان موقع قول نوشتن در این مورد را به من دادند و هم وقت گذاشتند و لطف کردند و در این باره مطلب بسیار خوبی را با چنین عنوانی نوشتند :

برای سجاد سلیمانی: درباره زندگی موریانه ها و سیستم های پیچیده  (کلیک کنید)

که توصیه موکد دارم (اگر به چنین مباحثی علاقمند هستید) این دو نوشته را از دست ندهید.

اما پس از تاخیری چند روزه، امروز توانستم «پاسخی پر سوال» برای نوشته معلم عزیزم داشته باشم. وقتی هم نظر را ثبت کردم، از گزارشی که گوشه سایت از آخرین نظرات ارائه شده وجود دارد خوشم آمد و آن ها اینجا گذاشتم که عکس آن را در زیر می بینید. آن را این پست می آورم تا در آینده بتوانم در موردش فکر کنم:

نظر من

محمدرضای عزیز سلام

در همین اول نوشته، قبل از تشکر می خواهم معذرت خواهی کنم. معذرت خواهی به دلیل تاخیری که در نوشتن کامنت برای تو دارم. درگیری کاری من بعلاوه ایده ال نگری من برای نوشتن زیر این پست (چون مخاطبش خودم بودم) دو دلیل اصلی تاخیرم برای کامنت گذاشتنم بود. (و الان واقعا فکر میکنم که این ایده آل نگری، نه تنها مزیتی نیست، بلکه فرصت های حداقلی رو هم از ما میگیره). هرچند این دومین بار است که مطلب را می خوانم تا درک بهتری از آن داشته باشم، اما فکر میکنم بحث بسیار گسـترده تر از «این شروع» باشد.

معلم عزیزم، میخواهم همینجا به عنوان یک «شاگـرد چموش» یک قراری با شما بگذارم، با کسی قـرار می گذارم که دنیای من رو بعد از آشنایی با خودش عوض کرده و روز به روز برای مسیر جدید من، راهنمایی های فراوانی ارائه می کنه. کلاس درسِ مجازی شما برای من بسیار ارزشمنده و من همیشه توی کلاس سعی میکنم حاضر باشم. ولی اگر وقت نمیکنم یا تنبلی می کنم که پای درس ها بنشینم لااقل بیرون کلاس پشتِ پنجـره چشم به کلاس و درس هاش دارم و «دغدغه دائمی من»، چشم انتظار اولین فرصت برای حضور در این کلاس هست. (متمم و روزنوشته هایت)

و تازه دارم یاد اون جمله از دیرآموخته هاتون می افتم که «روزگاری می رسد که به تعداد کتابهایی که خوانده ایم، افتخار نمیکنیم، بلکه به تعداد کتابهایی که میتوانستیم بخوانیم و نخوانده ایم، حسـرت می خوریم» (نقل به مضمون) و من واقعا این روزها همین احساس را دارم که چرا خیلی بیشتر وقت نگذاشته ام برای تو و درس های بی نظیرت.

—————————————————————————–

اما در باب موریانه ها،

من چند مطلب فارسی در این باره خواندم (متاسفانه انگلیسی نمیدانم) اما به هیچ یک از سوالات خود نرسیدم. آن ها را اینجا می نویسم. امیدوارم بشود در شناخت این دنیای پیچیده سوالات بهتر و جدیدتری پیدا کرد.

یک) فکر میکنم روش شناخت عمیق یک سیستم پیچیده و تعمیم آن به سیستم های پیچیده دیگر، نیازمند یک «نگرش» و یا یک «فن» باشد که ارتباط زیادی با سلسله درس های استعدادیابی (درکِ ساختارها و استقـرا) دارد. مثلا بار اول که مطلب شما را خوانده بودم و در ذهنم با آن بازی می کردم، تلاش می کردم آن را به «سیستم پیچیده کوچ جمعی پرندگان» ربط بدهم و اجـزای ساده تر «پرنده» و مثلا نوع سیستم تصمیم گیری که می گویند بر اساس خـرد جمعی است. اما در بازگویی این مثال پیش دوستان، نتوانستم آنها را قانع کنم که این دو بهم ربط دارند!

این را به عنوان پایه فـردی که درگیر این شناخت می شود، میدانم.

دو) کاملا واقفم که بحثِ شناخت عمیق تا پیش نیاید، نمی توان آن را به سایر سیستم ها تعمیم داد و آن ها را فهمید یا تحلیل کرد. اما داشتن سوالاتی در ذهن می تواند در مسیر شناخت، کمک شایانی به ما بکند.

برای نمونه، من سیستم اقتصاد جهانی را وقتی سیستم پیچیده در نظر می گیرم، با یک ناهماهنگی مواجه می شوم که شاید دنیای موریانه ها، آن را ندارند و آن «اندازه  و قدرت هر اقتصاد» است. مثلا توانمندی های آلمان و ژاپن و چین به عنوان اجزای ساده، با توانمندی های افغانستان و کوبا و سودان یکی نیست اما در کل، اقتصاد جهانی را ساخته اند. آیا کشورهای تولید کننده ثروت و دانش، حکم ملکه را دارند!؟ آیا کشورهای مصرف کننده، حکم موریانه کارگر را دارند که مصـرف میکند؟

سه) در ادامه بخش دوم، میخواهم بگویم که در سیستم پیچیده، گاهی انتخاب اجزای ساده تر (که تمام راه حل مسئله هستند) گاهی دشوار به نظر می رسد. آیا معیاری برای انتخاب جزء ساده وجود دارد؟

برای نمونه من میخواهم غول اقتصادی چین را به عنوان یک سیستم پیچیده بشناسم. المان های محدود من برای این شناخت چه می تواند باشد؟ (مثلا ۵ المانِ مهم و اصلی) تا وقتی من به سیستم اقتصادی چین اسم «چیــسان» گذاشتم، بتوانم آن را بفهمم و تحلیل کنم.

چهار) در مطلبی می خواندم که موریانه گرسنه، در میان جامعه موریانگان وجود ندارد. گرسنه وقتی به سیری می رسد، اعلام می کند و از معده او استفاده میکند، و مثلا اگر یک موریانه ۶۰ درصد سیر باشد و دیگری ۳۰ درصد، موریانه اولی مقداری از محتویات معده خود را در اختیار دومی قرار میدهد تا در یک حد سیر بمانند. این همه هماهنگی و همدلی را چگونه می توان در سیستم های انسانی دریافت؟ آیا خیـریه و صدقه و زکات و… از جمله این بخشندگی ها هستند؟ پس چرا کارامد نشده اند و هنوز گرسنه وجود دارد؟ آیا سیستم های پیچیده تر امروزی مثل مالیات و ساختارهای توزیع ثروت می توانند جایگزین بهتری باشند؟ و در مثلا کلان تر و میان کشورها آیا می شود که کشوری سیر، کشوری گرسنه را سیر کند بدون هزینه های پنهان و آشکار؟

پنج) در این سیستم پیچیده، اجزای ساده «سطحی از فهم و وظیفه» را دارند. دوست خوبمان آقای روح اله هـم اشاره خوبی به موضوع داشتند. فکر میکنم به مورد دوم که نوشته ام هم مربوط باشد. من اکنون فکر میکنم که هر سه وظیفه موریانه ای که گفتید، باعث شده در همان حد بفهمد و عمل کند. مثلا الان نمی دانم اگر کارگرهای ملکه (در نوشته ای می گفت تا ۵۰ سال عمر میکنند) در حمله مورچگان و یا سیل به یکباره نابود شوند آیا کارگر سرباز می فهمد که باید ملکه را جابجا کند یا نه!؟ (ببخشید اگه مثالم کامل نبود) منظورم اینکه آیا ممکن هست یا متصور می تونیم باشیم که سطحِ درک و عمل اجزای ساده این سیستم، تغییر کند؟ تحت چه شرایطی؟

مثلا ارتش در هر کشوری وظیفه برخورد با متجاوز را دارد و کلیه آموزش ها و سلاح هایش هم  در همین زمینه شکل گرفته اما وقتی سیل می آید-آتش سوزی گسترده رخ می دهد و…… ارتش (به واسطه نیروی آماده به کار و جوانی که دارد) وارد شده و مشکل داخلی را حل میکند

چنین امکان و توانی، آیا اصل Headless بودن را مخدوش می کند؟ چه حـدی از وظایف را میتوان در این سیستم بدون راس در نظر گرفت.

موضوع غیرمتمرکز بودن تصمیم گیری ها، انجام دقیق و به موقع و با کیفیت کارها فکر میکنم اصلی ترین بخشی باشه که تلاش کردی به ما نشون بدی و روش مانور بدی. کاملا میتوانم بزرگی این روال را درک کنم، یک میلیون واحد زنده در حال تکاپو و زندگی، بدون مرکز فرماندهی و آموزش سراسری، کاملا پویا در مقابل تهدیدات، بدون تداخل و تضاد بین اعضا و…. سیستمی کاملا پیچیده را تشکیل داده اند.

به نظرم با سرعت و ابعادی که دنیای امروزی داره تغییر می کنه، این روش و متدی مناسب برای دنیای جدید باشه. اعضایی ریز از یک پیکـره عظیم و تلاش برای کل، اما با کارهای خرد و کوچک (که برآیند آن بسیار عظیم است) ضمن تعیین و تقسیم کار فردی و گروهی، تعامل بالا بین اعضا (که در برخی قسمت ها کار این قسمت نیاز حیاتی اعضای دیگر مثل سربازهاست) و… همه و همه نویدبخش شناختِ یک سیستم و متد مطلوب است.

من به شدت احساس خلا می کنم و نمی توانم آن را بفهمم و تعمیم بدهم. خراوارها باور و روش و شنیده هایی که در ذهنم انبار شده، اجازه تعمیم را نمی دهد. فکر میکنم که تعمیم این سیستم در جامعه انسانی، پس از تربیت نسل جدید انسانی (اجزای ساده یک سیستم) یک گام سخت و مهم دیگر دارد: «اجرای جامعه غیرمتمرکز با حذف ساختارها و جایگاه ها شروع می شود» .

شش) این نکته برای من اهمیت دارد. فکر می کنم «سازگاری» باعث شد موریانه ها میلیون ها سال باشند اما بزرگانی چون دایناسورها هم مجبور به ترک صحنه دنیا شوند. در نوشته ای، می گفت که در هر اجتماع یا شهر موریانه ای، حدود ۵۰۰ هزار یا یک میلیون موریانه باهم زندگی می کنند. خیلی دوست دارم بدانم اصل سازگاری (و جلوگیری از زیادی بزرگ شدن) باعث می شود که اینها با هم ادغام نشود و جامعه بزرگتری را بسازند یا دلیل دیگری (مثل نقشه های جغرافیایی و دین و زبان و نژاد در میان ما انسانها) باعث آن شده است؟

و پیرو این موضوع، آیا می شود جامعه موریانه ای که ملکه خود را از دست داده است (و دیگر قادر به زایش نیست) مهاجـرت کند و به جامعه دیگری پیوند بخورد و از فـردای آن روز همه خوش و خـرم در کنار همدیگر (ولی با تعداد بیشتر) زندگی کنند؟

هفت) اصلاح یک فهم و فرهنگ غلط. فکر میکنم دیدن تنها کارکرد موریانه ها و تجلی زندگی جمعی آنها، در قالب پوسیدگی، نفوذ، حمله پنهان، خطر یک از اشتباه ترین برداشت های ما از موریانه هاست. بجای آنکه فریاد بزنیم: «کار تیمی ما به اندازه موریانه ها هم نیست» که مثالی سازنده و عاملی برای شناخت و دقت است فریاد می زنیم «مراقب باشید فلانی مثل موریانه ها، پایه ها را سست نکند و از درون نپوسیم و….». هـ

به نظر میرسه مطلبی که شروع کرده ای، اشتباهات و مدل ذهنیِ صدها ساله ما از یک دنیا و اجتماع عجیب را اصلاح کند و ما در آینده ای نزدیک، به جای اشاره به پوسیدگی (به عنوان نتیجه زندگی موریانه ها) به نوع زندگی و تعامل موریانه ها دقت کنیم و مثلا فرهنگ غلط اندر غلط کار تیمی را در این کشور کمی بهبود بخشیم.

—————————————————————–

در پایان باید بگویم، همانطوری که قبلا خودت گفته بودی که لزوما قرار نیست تمام کلماتِ کتابی که می خوانیم در ذهن ما بماند و حاشیه هایش و نکته هایش، می تواند جرقه ترقی در ما باشد، باید بگویم سبکِ رفتار تو و نوع تعاملی که با دوستان خود داری، درس بسیار بزرگ تری برای من است. من هم سیستم پیچیده نظام آموزشی و معلمین کشورم را در نظر میگیرم و تک تک سلول هایش را (در یک تقسیم بندی) معلمین می بینم و آنگاه بین آن همه تلاشگر و فرهیخته، ستاره های بی نظیری چون تو را می بینم و تاثیری که در کل این سیستم پیچیده داری.

خوشبختانه دوستانم وقتی نوشته تو را دیدند بجای اینکه به من بگویند خوشبحالت! گفتند دمش گرم! همین که برای دیگری چنین ارزشی قائل است، خود الگوی بزرگی است. امیدوارم جدای از مفاهیم آموزشی که برای ما فراهم می کنی، بتوانم الگوی رفتار و اندیشه ات را هم بفهمم و به آن عمل کنم.

من اینجا پای درس های تو هستم، حتی اگر به سکوت، پشت پنجره کلاسِ تو یا داخل کلاس پرسـروصدا و پرغلط!

.

چهار عکس زیر، یادداشت برداری من از این نوشته هاست

.

پی نوشت: اصل نوشته های محمدرضا شعبانعلی عزیز رو لینک دادم و اینجا کپی پیست نـکردم تا دوستان عزیز در سایت نویسنده مطالب را بخوانند. اما نظرات خودم را در اینجا ثبت میکنم تا درآینده بتوانم مرور کنم و اصلاح یا تکمیلشان کنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.