صدای کودکان یا صدای ناقوس مرگ؟

هنوز و هر روز ناقوس مرگ در گوشه و کنار دنیا به گوش می رسد و خیــرخواهانی مدعـی، برای سکوتِ آن هیجان زده و شتاب زده در حال پیشروی اند. ساخت ناقوس مرگ، نصب ناقوس مرگ، به صدا در آوردنش و معامله برای سکوتش و پنهان کردن این «ناقوس شوم انسانی» در انبارهای پنهان انسانها و باورهایش تا استفاده مناسب در زمانی دگیر، بازی ای بوده که هزاران سال است تاریخ تمدن شاهد آن بوده و خواهد بود.

این روزها، موصل در شهر عـراق آوردگاه خیـرخواهان ناقوس مرگ است.

قـدرت، ایدئولوژی، هـدف، امنیت(های) ملّی، منفعت و… هیـزم های جنگی هستند که صـدای ناقوس جنگ و مرگ را پرآوازه کرده است.

گویا دیگر گوش ِ انسانهای کـره زمین، به صـدای ناقوس مرگ عادت کرده و سکوت اختیار کرده اند، فرقی نمیکند کجای دنیا باشی، اینجا یا هرکجا، صـدای ناقوس شوم، به روش های مختلف به گوش مان می رسـد و ما آرام از کنارش می گذریم، تا زمانی که این ناقوس شوم بالای سرمان قرار بگیرد و آرام و بلند و گوشخراش صـدای مـرگ را بخواند، آنگاه ما فـریاد خواهیم کشید، زمانی که دگیر دیر است..

%d9%86%d8%a7%d9%82%d9%88%d8%b3-%d8%ac%d9%86%da%af-%d9%88-%d9%85%d8%b1%da%af

خبـرهای موصل، تکریت، یمن و سایر «اقامتگاه های انسان ها» دلِ خوشی برای آدم باقی نمی گـذارند، جنگجویانی که عنوان ِ حق و باطل را یدک می کشند یا در حال پیش روی اند یا عقب نشینی یا استراحت برای جنگی دیگر در «خانه ی انسانهایی دیگر»

در میان همه ی صـداهایی که بگوش میرسد، «صـدای کودکان» بیش از همه دلخـراش تر و دلسوزتر است، حتی از تیرهای خلاصی که بر مغزِ مدافعان یا جنگجویان به عنوان تیرخلاص، از دور یا نزدیک، شکلیک می شود.

کودکی که نه ایدئولوژی می فهمد، نه جنگ قـدرت را درک میکند، امنیت ملی برای کودک، مفهومی به اندازه خانه و کوچه و مدرسه است که بخندد و بدود و درس بخواند و عروسک هایش را عـذا بدهد، صاحبان آینده کره خاکی و همه آنچه از بزرگانشان به ارث قرار بود ببرند، هدف بلند مدت هم برای او تا فـرداست و پس فـردا، منفعت هم جز نگاه مهربان و آرام مادر و نان ِ پدر و سکوت خانه و همبازی هایش مفهومی نـدارد،

اما همین کودک، بزرگترین بازنده این میـدان است.

من صـدای ناله این کودک را، بلندتر صـدای همه خمپاره های تکنولوژیک، تانک های عظیم الجثه و موشک ها دوربرد و هواپیماهای فوق مدرن می دانم.

%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85%db%8c%da%a9-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%86%d9%88%db%8c%d9%85%d8%9f-%d9%86%d8%a7%d9%82%d9%88%d8%b3-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%b1%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c

از میدان های همزمان دو صـدا را می شنویم، نه بیشتر نه کمتر، صدای ناقوس مرگ را و صدای کودک را

و سوال مهم این است که کـدام یک را مشنویم؟ شنـیدن ِ هریک، نشـنیدن دیگری است و راهی که باید در پیش بگیریم. راهی که برای عموم ما نه جنگ است، نه عازم شدن، نه خبرها را تند تند مرور کردن، و نه هیچ چیز دیگری.. فقط باید «توجه» کرد تا صـدای دیگری «غافل»مان نکند. تاریخ تکرار می شود و انسان به واسطه ندانستن تاریخش، مدام آن را تـکرار میکند.

خبرهای جنگ سوریه هنوز فروکش نکـرده و تنوری داغ و گذاخته است، و آنجا هم صدای ناقوس مرگ را که به صدای صدهاهزار کودک آواره شده عجین شده با هم می شنویم.

قبلا ترانه ای از یکی از دختران سوری را در سایت منتشر کرده بودم، دوباره نشستم و آن را دیدم. باز هم گریه کردم و اشک هایم جاری شد. باز هم طعم تلخ ِ ایدوئولوژی و هدف و امنیت ملی و جاه و منفعت و خودخواهی و «دیگرخواهی های سو دار» در ذهنم مرور شد،

ولی اینبار همه را به یکباره دور ریختم و فقط با صـدای ترانه این کودک سوری، گریه کردم…

.

ترانه ای برای صلح سوریه

سالن مجلل آوازه خوانی کودکان عرب را نمی بینم، تصور میکنم که او در میان خرابه های یکی از شهرهای درگیر جنگ، در میانه ای کوچه ای ایستاده و من رو به رویش،

کوچه به تازگی بمباران شده و خانه به خانه «سربازان» گشته اند و همه را بـرده اند، بوی سوختن و سکوت ِ مرگ آوری از نبود انسانها همه جا را گرفته،

گاه به گاه صـدای خمپاره ای سنگین به گوش می رسد و فـریادی از خوشحالی اثبات آن خمپاره و همزمان ناله هایی از سوی درگیر بلند میشود به خاطر اثابت آن خمپاره،

رادیویی با صدای ضیعفی که دارد، دائما در حال تغییر فرکانس است، رادیوی تمام کشورهای حاضر در جنگ را یک به یک برای چند ثانیه ای پخش میکند، به زبان انگلیسی از دشواری عملیات اما موفق بودن آن می گوید، در فرکانسی دیگر، به زبان فارسی از پیشروی موفقیت آمیز صدایی می آید، رادیوی داعش هم از مقاومت پیروزمندانه و پیشروی ِ و کشتن سربازان می گوید، رادیو عربی و روسی و… همه و همه از پیشروی و موفقیت می گویند و من میانه کوچه در چشمان معصوم این طفلک زل زده ام تا برام بگوید..

بگوید چه می بیند.. چه می شنود.. کدام پیروزی را می پسندد و به کدامین جبهه قصـد یاری رساندن دارد.. برایم بگوید که او و همسن و سالهایش میراث چه چیزی هستند؟

و او می خواند برایم در میانه کوچه ای مخروبه که هنوز بوی آتش سوختن در آن تازه است..

متن ترانه «کودکی‌مان را به ما بازگردانید» را در ادامه می‌خوانید

ما آمدیم با شما جشن بگیریم
این تعطیلات از شما می‌پرسیم
چرا هیچ جشن و تزئیناتی نداریم؟

آی مردم، سرزمینم سوخته است
در سرزمینم آزادی ربوده شده است
آسمان ما رویا می‌بینید
و روزهایی را می‌خواهد که…

آزادی ربوده شده…
سرزمین من کوچک است
مثل من کوچک است
به ما صلح بدهید
و کودکی‌مان را به ما بازگردانید

کودکی‌مان را به ما بازگردانید
به ما صلح دهید…

.

.

دوباره بخوان برای من ای کودکِ جان، بگذار باز هم گریه کنم..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.