لحظه نگار: جای خالی گفتگو

این مطلب چون عکسی است که من گرفته ام در دسته بندی لحظه نگار قـرار می گیرد و از سویی چون محتوای حرفم و منظوری که می خواهم بنویسم در خصوص گفتگو است، در این دسته بندی هم قرار میگیرد و البته اگر نگاه کل نگری داشته باشیم می توانیم به یکی از چالش های اصلی توسعه در کشورمان هم پیوندش بدهیم.

عکس رو موقع پارک کردن ماشین گرفتم:

.

مقدمه:

از زمانی که به مباحث توسعه علاقمند شده ام و گاه به گاه نوشته ها و سخنرانی های اساتید بزرگ این رشته را مرور میکنم ، احساس میکنم مغـزم به برخی نکات توجه بیشتری از قبل نشان می دهد. گویی تازه قدم در راه تمدن گذاشته ام!

زمانی که دسته بندی هنـر گفتگو را در سایت راه اندازی کردم، در واقع یک کار جدید برای مغـزم تعریف کرده ام تا به این موضوع دقت بیشتری داشته باشم و در زندگی فـردی، کاری، خانوادگی و اجتماعی خودم بخواهم به این هنـری که نـدارم، برسم؛ اگر دقیق تر بگویم یک تمرین خود خواسته بلندمدت انتخاب کرده ام تا هنرگفتگو را تمرین کنم.

در این چند روز هم نتایج خوبی داشته است. البته منظورم از نتیجه، عملکـرد نیست، بلکه ذهنم خیلی بیشتر به آن توجه میکند و گاهی آن ها را مرور میکند، همین.

عکس بالا هم از این توجه نشات می گیرد، اینکه در هنگام پارک کردن ماشین و با عجله ای که داشتم، ذهنم به این ناتوانی گفتگو، توجه نشان داد و از آن عکس گرفتم تا بیشتر در ذهنم بماند و امشب هم بهانه نوشتن من شده تا این تمرین ؛ پرتـکرار باشد.

هرکسی که عکس بالا را ببیند می تواند عنوان های مختلف (از خنده و تمسخر گرفته تا ربط به مسانل ملی و گذشته های دور و آینده های مبهم!) اما بر اساس همان تصمیم قبلی ام برای تمرین گفتگو، ذهن من این تصویر را اینگونه می فهمد و می بیند و دسته بندی می کند.

اصل مطلب:

  • هنر گفتگویی که نداریم
  • گفتگویی که هرگز شکل نمی گیرد
  • بی توجهی به گفتگو
  • چرا ما نمی توانیم یا نمی خواهیم با همدیگر گفتگو کنیم؟
  • و ….

اینها عناوین دیگری هستند که زمینه ساز نامگذاری این عنوان برای این عکس و نوشته شده اند. صاحب آن کارگاه ساختمانی، به شکلی ممکن و مقـدور اطلاع رسانی کافی کرده که اینجا این خطر وجود دارد و یک پیامی به مخاطبین خود ارسال کرده و در واقع «گفته ای» را در قالب آن عکس بیان داشته اما در این سو، ماشینی که پارک کرده (آنهم دقیقا زیر بنر و پیام) به واقع یک بی اهمیتی نسبت به پیام صاحب کارگاه داشته و آن را ندید گرفته است. که اگر گوش میداد در واقع گفتگویی شکل میگرفت، و صاحب ماشین با پارک ماشین در جایی دیگر نشان می داد که اهل گفتگوست.

گفتگوی بالا را اگر دیالوگ هم بدانیم، یک دیالوگ با فاصله زمانی و روشی جمعی برای انتقال پیام خواهد بود که فرد ِ گوینده، انتظار ِ پاسخی از جنس رفتار متناسب با پیام را دارد تا این گفتگو شکل بگیرد.

کمی پیچیده شد! ساده ترش کنیم با مثال های دیگر.

  • تابلوهای راهنمایی رانندگی، گفتگوی قانون گذار با عموم است، اما گاهی این گفتگو شکل نمی گیرد و مخاطب ِ پیام، تن به گفتگوی رفتارمندانه نمی دهد و پیام یک طرفه بیان میشود. درست مثل زمانی که پدری با فرزند خود صحبت میکند و او گوش نمیدهد و کار خودش را میکند!
  • انقلاب ها، نتیجه ی یک ناتوانی ملی در گفتگوی بین مردم و حکومت هاست. اینکه پیام مردمی یا حکومتی با بی توجهی های مختلف، کار را به جایی می رساند که انقلابی رخ می دهد تا صدایی شنیده شود. شاید شما هم این جمله برایتان آشنا باشد که پس از انقلاب های مردمی می گویند: صدای مردم شنیده شد، یا صدای شما مردم را شنیدم!
  • خط عابر پیاده هم یک گفتگوست. اما چون مردمی این گفتگو را بلد نیستند، مجبوریم دور ِ خیابانها را نرده کشی کنیم و وفقط جایی که خط عابر کشیده ایم را باز بگذاریم تا به زور مردم از آنجا رد شوند!
  • مردسالاری، زن سالاری، بچه سالاری نمودی از ناتوانی در گفتگوست. اینکه وظیفه و حقوق اعضا در خانواده (یا جامعه) درست شناخته نشده است و افـراد در آن به توافق نـرسیده اند یا زیربارش نرفته اند و نمیخواهد (یا نمی توانند) درباره اش گفتگو کنند در نتیجه حقوق یا وظیفه در کفه ی ترازوی یکی سنگینی محسوسی دارد.
  • بزرگان سیاسی کشور وقتی در پشت بلندگوها به هم توهین میکنند، سوالهای مختلف می پرسند و به سوالات مختلف همدیگر پاسخ می دهند، یک نشانی دارد، اینها بلد نیستند (یا نمی خواهند) با هم در اتاق های کاری گفتگو کنند و به همین دلیل سرکوچه با هم تسویه حساب می کنند!
  • افسانه سرایی، توهین، مسخره کردن یک قوم توسط قومی دیگر، نشان ناتوانی این دو قوم از گفتگو کردن است. اینکه طی صدها سال زندگی کنارهم مردم دو استان (یا کنار هم نه ولی در یک کشور) نتوانسته اند با هم گفتگو کرده و به توافقات اجتماعی برسند، برای همین در جک ها، بی اعتمادی ها، ضربه زدن ها، عدم سرمایه گذاری مادی و معنوی برای همدیگر این خلا گفتگو خودنمایی میکند
  •  رفتارهای ناگهانی و متعجب کننده زن و شوهر در قبال هم، با دو برادر در قبال هم، یا پدر و پسری در قبال هم که بهت آور است نشان نبود یک هنری است به نام گفتگو. اینکه ماه ها و سالها، گفتگویی شکل نگرفته و به یک باره با فاصله ی بسیار زیادی فکری که ایجاد شده، طرفین دست به اقداماتی می زنند که بسیار می تواند بهت آور باشد. مثالش بماند.
  • چون در ایران زندگی می کنیم و کمی با چالش های تضاد مذهبی آشنا هستیم این مثال را می آورم، وقتی دو جریان اصلی اسلامی (شیعه و سنّی) طی قرن ها با هم گفتگو نمی کنند و خبرگان به رایزنی و مباحثه ها نمی پردازند و هر کس در وسعت سرزمینی و فکری خود فرو می رود، نهایتا موج نفــرت ، افسانه سرایی و خشم را می بینم که در جامعه دو طرف شکل گرفته است نبود گفتگو، یکی از مهمترین اساس خشم های مذهبی است. نجس شمردن و پرهیز از معامله یا همسایگی از کوچکترین مظاهر آن است تا شکل افراط گونه آن کسی که سر ِ دیگری را می برد برای آموخته هایی که در داخل دنیای فکری خودش و هم نوعانش ساخته و بافته و نهادینه کرده است. کافیست به تعداد گفتگوها و مناظره های مذهبی دو جریان در طی ۵۰۰ سال گذشته نگاهی بیاندازیم تا از تعداد انگشت شمار آن، انگشت به دهان بمانیم.

احتمالا با تعریف جدیدی از گفتگو با مثالهای بالا مواجه شده ایم، خب بهتر! گفتگو معنای تازه ای می تواند در زندگی ما داشته باشد. ماسوای کافه های دونفـره، دقیقه ها مکالمه تلفنی، دورهمی خانوادگی و میتینگ های متنوع.

هنرگفتگو، هنری تمرینی است برای همه ما. برای همه کسانی که می خواهند زندگی بهتری را تجربه کند.

و همه این حرفها در ذهنم مرور میشد وقتی که دیدم ماشینی درست جایی پارک کرده که هشدارگونه یا خواهشمندانه خواسته اند آنجا پارک نکند چرا که خطر سقوط مصالح ساختمانی وجود دارد. حال این را شما ربط بدهید به انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب ایران، جنگ های مذهبی، نرده کشی تمام خیابانهای کشور و دوربین های سرعت سنج و….

.

پی نوشت: این جـزو تمرین های مغزی من هست که به بهترین شکل ممکن (فکر کردن و نوشتن) در ساعات پایانی شب انجام میشه.

پی نوشت دوم: من اولین بار این چالش ِ ملی ِ فرهنگی و تربیتی مان را از زبان دکتر رنانی در سخنرانی شان آموخته ام و کمی که دقیق شدم دیدم خود من هم این ناتوانی بزرگ را دارم و بعدها تصمیم گرفتم برایش دقت بیشتری داشته باشم و حداقل چندسال اول به آن فکر کنم شاید روزی این توانایی در من ایجاد شد و من هنر گفتگو  در سطح خانواده، محیط کاری، همسایگی، شهروندی و ملی و فراملی را آموختم و با آن زندگی بهتری را تجربه کردم. به امید آن روز.

.

لینک کوتاه و آدرس اختصاصی این مطلب:

https://goo.gl/mLnlkP

۴ دیدگاه

  1. سلام سجاد عزیز
    بحث خوبی را مطرح کردی ،هنر گفتگو .
    امروز برایم روز خوبی بود چون اول صبح کتاب اقندارگرایی ایرانی در عهد قاجار را خواندم و محمد رضا بحثی در خصوص ها و موضع گیری در فضای دیجیتال را مطرح نمود و تو ،هم این فضای را برایم بیشتر ترسیم کردی ، برای خود من هم عجیب بود بعضی رفتاریمان که چرا زود عصبی می شویم و چقدر زود صمیمی یعنی کلا فشار سنج ما بین عدد صفر و یک را نشان می دهد که البته خوب نیست ،و این هم بر می گردد به شکل گیری هویت تاریخی ما در بستر زمان ،ایران همیشه صحنه قتل و غارت و تجاوز بود بین ایل ها و قبایل و هر قبیله برای حفظ و صیانت خودش باید رقیبش را می کشته و نابود می کرده نه اینکه او را تخطه کند ویا مواضع اش را سعی کند تغییر دهد ،فرهنگ اقتداگرایی و من گرایی یکی دیگر از این عارضه است که هویتی چند پاره رابه دنبال داشته از طرفی همچنان که از نابسامانی جامعه می گویم ماشین خود را در جای پارک می کنیم که می تواند خودش بستر یک نابسامانی بزرگتر باشد این یعنی همان دهن کجی به قوانین تو زیرا من قوانین خاص خودم را دارم . این سیر تاریخی با آمدن فضای دیجیتال رونق بیشتری گرفت ،کافی است به جمله بندی و جمله سازی در زیر کامنت ها نگاه بیندازی تا بینی که توان محاسباتی برای تشخیص هویت فرد چقدر سخت می شود . ما چند پاره شده ایم در یک از پاره ها از فضای گفتگو و تعامل می گویم و در پاره دیگر بر طبل خودستایی می کوبیم و خاکستر زیر آتش حسد و نفاق را شعله ور می کنیم.

    • سجاد سلیمانی

      ممنون از جمع بندی خوبت حسن عزیز
      با عنوان «هنر گفتگو» تازه آشنا شدم، اما گویی کسی که در غاری پر چاله و حاشیه راه می رفته و متوجه نبوده و یکهو چراغی روشن شده و دنیای اطرافش را می بیند و تازه می فهمد کجاست و اطرافش چه می گذرد.
      امروز هشیار تر از قبل شده ام و میخواهم این هنر را مرکز «توجه» خودم بگذارم.
      احتمالا امشب هم در این خصوص خواهم نوشت.
      ممنون بابت اشاره به منابع و نگاهی های خوب در کامنتت.

  2. سجاد. چه خوبه که به نشانه‌های محیطی «توجه» داری. تا حالا از این دید نگاه نکرده بودم.
    وقتی مثال شیعه و سنی رو زدی، دوران دانشگاهم یادم اومد. تا اون موقع هیچ وقت ارتباط خاصی با هموطنان سنی مون نداشتم. میدونی. اصلا اونطوری نبود که انتظار داشتم. برام جالب بود که هیچ تعصبی تو گفتگوهامون نبود.
    حتی یکبار یکی از دوستام تعریف میکرد که شب امتحان بوده و داشتن با بچه‌ها تو سالن مطالعه درس میخوندن. از قضا شبِ روزِ پدر هم بوده. دوستم تعریف می‌کرد که بهشون گفتم : شما نمیرید به پدرهاتون تبریک بگید؟ که بچه‌ها گفته بودند ما سنی هستیم و روز پدرمون امروز نیست…
    من که تو ۵ سال تحصیلم هیچ بدی ازشون ندیدم و رابطه‌مون خیلی خوب بود.
    به قول تو هنر گفتگو رو تا حد خوبی بلد بودیم انگار.

    • سجاد سلیمانی

      محمدرضا جان، ما می توانیم «معنا» ببخشیم و از «بازخورد آن در ذهن مان» به «عمل» امیدوار باشیم
      این اول راه است.. توجه به مفاهیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.