مدیریت زمان در شرایطی که توپخانۀ بدبختی، رگباری شلیک میکند + داستان یک روز زندگی من

عصری با همۀ خستگی نخوابیدم تا شب بتوانم بیهوش شوم. همۀ کارها را انجام دادم و شب ساعت ۱۰:۳۰ رفتم سرجام، هی وول می خوردم و خوابیم نمی برد، انگار اصلا قرار نبود خوابم ببره، ساعت شد ۱۲ نصفه شب و من همچنان بیدار بودم. مثل یه جغد، چشمام کاملا باز، مغزم هشیار یا زیر پتو یا خیره به سقف.

کلا وقتی فکرم مشغول میشه خوابم نمی بره، به هیچ عنوان. ساعت شد یک بامداد، رفتم سر یخچال، شروع کردم به خوردن مگر شکمم پر بشه بخوابم، حسابی خوردم و برگشتم سر جام، ساعت شده بود ۱:۳۰ بامداد. حالا من قراره کی بیدار بشم؟ ۶ صبح.

ساعت ۲:۰۰ که دیگه چشمام داشت خواب میرفت، چشمم رو که بستم ساعتِ گوشیم زد خورد، ساعت ۶ صبحه و من هنوز خسته ام، می خوابم بخوابم ولی نمیشه. نمیدونم تاحالا زردآلوی رسیده رو فرش خونتون له شده یانه؟ بعد که پا میره روش له میشه، نمیش با دست جمعش کرد با یه کاردکی چیزی بیاری جمعش کنی، این مثالِ حالِ من بود که پخش شده بودم روی تخت و ناله می کردم که چرا شبها خوابم نمی بره. خلاصه، به هر قیمتی شده بود از جام کنده شدم و سروصورت شسته یه سیب برداشتم و لباس پوشیدم و راهی شدم.

با اون حالِ خسته اما بعدِ بیدار شدن عموما هشیارم، از دمِ خونه ما تا رسیدن به اتوبان های اصلی شهر، حدود ۲ دقیقه زمان هست و من به هر قیمتی شده باید تو این دو دقیقه کاملا هشیار بشم چون دارم رانندگی میکنم، حرکت کردم و با خودم یک دونه سیب داشتم یک مقدار سردردِ ناشی از خواب و کلی کار که باید امروز انجام میدادم.

حدود ۵۰ دقیقه بعد هم رسیدم سرِ کارم. سیب تمام شده بود ولی من با سردرد و منگی وارد محل کار شدم، همون اول صبحی دوتا مشتریِ اعصاب قورت داده خوردن به پستم، یکی رو رد کردم با اون یکی که داشت داد میزد دهن به دهن شدم، وقتی بی خوابم خیلی کم حوصله میشم خصوصا که صبحانه هم نخورده باشم. راهش انداختیم دسته جمعی و من رفتم صبحانه، سردرد و منگی هنوز باهامه و این جرّوبحث اولِ صبحی هم اضافش کرد.

چند تا کارِ عجیب غریب بهم سپرده شد که همه رو ناقص گذاشتم و تا ظهر سه چهارتا تکّه بارم کردن و نرفتم زیر بار، مثل کسی که منگِ داشتم راه می رفتم و کلاً فاز دیگه ای داشتم. یه جرّ و بحث دیگه سرظهری پیش اومد از یه مشتری عصبانی دیگه که حسابی داد فریاد می زد ولی من دیگه نا نداشتم بحث کنم، اون و همکاران رو بهم سپردم و رفتم اون پشت. انگار همه فهمیده بودن من سردرد دارم واسه همین داشتن داد می زدن، حتی همکارامم انگار بلند تر از قبل داشتند حرف میزند، نمی دونم شاید من اینجوری می فهمیدم.

یک ساعت زودتر از محل کار خارج شدم، نیم ساعت بعد یادم افتاد که ای دلِ غافل، لپ تاپم جا مونده، یعنی حساب کنی نیم ساعت زودتر من هیچ شده بود. یه گوشه وایستادم، به کم خوابی دیشب، دعواهای محل کار، تیکّه ها و جرّوبحث ها فکر کردم و یه آهی کشیدم و برگشتم، لپ تاپ رو که کیف نداشت با آدابتورش برداشتم گذاشتم تو ماشین راه افتادم، نهارم هنوز نخوردم و عجله دارم که برسم یه نهاری بخورم.

تو راه میوه فروشی دیدم و یهویی یادم افتاد امشب مهمون دارم، یه گوشه نگه داشتم و دو کیسه پر میوه و سبزی و صیفی جات گرفتم رو ریختم تو ماشین و حرک، منگ و لنگ و گشنه و خواب آلود داشتم پیش روی می کردم.

یک ساعتِ بعد منو ماشین و سردرد و سرگیجه و میوه و لپ تاپ و سه جلد کتاب و یه شکم گرسنه رسیدیم دمِ در. خوشحال از اینکه الان میرم خونه دو سه ساعتی می خوابم و بعد به کارهام می رسم دست به کار شدم. با هزار بدبختی همه این ها رو گرفتم بغلم از پله ها رفتم دمِ در آپارتمان، همه رو گذاشتم زمین و دنبالِ کلید، هی بگرد هی بگرد، مگه کلید پیدا میشه. همه وسیله ها رو ریختم زمین و دِ بگرد. هیچ، انگار کلید آب شده رفته زمین.

زانوی غم بغل کردم، مردِ به این گندگی، سه روز متوالی داره هر شب ۴ ساعت می خوابه و علیل شده، مسخره ام هست آخه، یکی مثلا می پرسید: آقا ببخشید چرا زانوی غم بغل کردی؟ چی می گفتم بهش، می گفتم اختلال خواب و سر درد و سرگیجه و دعوا و گرسنگی ساعت ۴ عصر و کلی کارهای عقب افتاده؟ نمی شد دیگه. برا همین خودم رو جمع و جور کردم و فکر کردم که کلید کجاست، یکهویی یادم افتاد گذاشتمش کنار میزم و عملا کلید مونده محل کار.

حالا بدبختی اینه که کسی خونه نیست امشب و عملاً من تا فردا صبح باید بیرون باشم، برگشتم تو ماشین، همه خرت و پرت ها رو ریختم تو ماشین و زنگ زدم به یکی از دوستان عزیزم، گفتم گلم بیام خونتون بخوابم و بعدش کارهامو انجام بدم و صبح برم پی کارم؟ گفت نچ، نمیشه گلم، امشب احتمال داره مهمون بیاد. انقدر صمیمی بودیم همون لحظه اول رک بهم گفت و همه درهای امید رو بست.

تو ماشین نشسته بودم و مثل آوارگان سوری تو کشور بیگانه داشتم به خودم و خیابون و بهم ریختن کارها فکر می کردم که خودم رو تو آیینه دیدم، داغون ها، داغوووون. تازه فهمیدم با سردرد و سرگیجه و شکم گرسنه و کلی میوه و کارهای عقب افتاده و مهمونی که شب دعوته، سرم مثل این کسایی که شش ماهه حموم نرفتن، ژولیده و چرب و قیافه خسته و چشمام خمار.

اول دوای دردم رو رفتن به رستوران و نهار ساعت ۱۶:۳۰ دیدم، رفتم سر کوچه، نهار یه قیمه بادمجون مشتی خوردم، حال بهتر شد، کمی از سردرد و سرگیجه ام کم شد، زنگ زدم به یه آشنایی که ما کلید زاپاس خونه اون داریم اکی داد که بیا ببر، حالا خونه اونا یکساعت با خونه ما فاصله داره و رفت و برگشت عملا دو ساعت طول می کشید.

درست سرکوچه بودم با فاصله ۱۰ متر تا بزرگراه، دیگه نا نداشتم برم از ته کوچه و از کوچه بعدی بیام بیرون، رفتم سرکوچه افسر محترم نیروی انتظامی که انگار یک شکارِ قابلی زده منو گرفت، رفت جلو ماشین جریمه رو نوشت و تقدیمم کرد.

تا حرکت کردم اولین تصادف عمرم رو کردم و از بغل زدم سپر تو سپر یکی دیگه، قانون میگفت سجاد مقصره من می گفتم اون مقصره چون سرش رو انداخته بود پایین داشت گوشیش رو چک می کرد و اصلاً حواس به جلو نبود، ولی خب حرف من هیچ اهمیتی نداشت وقتی قانون این رو می گفت و مامور قانون هم یک متری ما دوتا ایستاده بود.

اومدیم پایین، خدا رو شکر تا قیافه خمار و سردرد و چشم های بسته منو دید، محترمانه رفتار کرد و بر خلاف همۀ که امروز داد میزدند، داد نزد و نیم ساعتی هم با اون کلنجار رفتیم و راهش انداختم و حرکت کردم سمتِ کلید.

شب مهمون دارم و این وضعه منه، با کلی بار و بندیل تو اتوبان. تو ترافیک یک نگاهی به خودم و ماشین و وسایل پر توش کردم، خندم گرفت، یاد حلزون افتادم. طفلی ها یک عمر خونه به دوش می چرخند و زندگی می کنند، مثل الانه من.

رفتم و برگشتم و کلیدِ زاپاس رو گرفتم و حدود ساعت ۶:۴۵ اومدم خونه، وسایل رو ریختم (نگذاشتم ها، ریختم) کفِ حال و افتادم تو جام که بخوابم. چشمام خسته تا بستمشون، همۀ امروز از جلوی چشمام رد شد. دلم گرفت که چرا امروز اینقدر بد گذشت، کلی کار داشتم عصری که به هیچ کدوم نرسیدم. داشت چشمام گرم میشد که یادم افتاد ای دلِ غافل مهمون دارم امشب و من هیچی درست نکردم واسش و….

یکهو یه قهقهۀ بلند زدم و گفتم به درک، همین داستان امروز رو بهش تعریف میکنم میشه بهترین پذیرایی دنیا، خودش کمک میکنه تو جمع کردن خونه و درست کردن غذا، مهمون رو که همیشه حلوا حلوا نمی کنند.

چشمام رو بستم و تخت خوابیدم 🙂

 

.

.

 

ربطش به مدیریت زمان:

واقعیت این هست که بسیاری اوقات در زندگی در روی یک پاشنه نمی چرخد و بالا پایین های زیادی داریم. هر کسی هم به نوبه خودش گرفتاری های خاصی پیدا می کند و از ریتم خارج می شود. حالا این گرفتاری و پیش آمد برای هرکسی می تواند مختلف باشد و گاهی گرفتاری های طولانی مدت و گاهی شدید. 

مگر می شود جلوی این ریتم زندگی را گرفت؟ پاسخ قطعاً خیر است. ما هر مدل برنامه ریزی داشته باشیم، روزی و زمان هایی است که به هیچ عنوان روی آنها کنترل نداریم و باید سبکِ دیگری داشته باشیم و بگذاریم آن روز ها بگذرند و مدیریت شرایط همان لحظه را انجام بدهم و در آینده جبران کنیم.

یک نکته مهم دیگر است هست که مدیریت زمان عملاً مدیریت زندگی است. خیلی وقتها مدیریت زندگی، نیازمند نگاه به ساعت نیست، گاهی باید مشرف بر کارها و رفتارها عمل کرد و کلِ ریتم زندگی را دو دستی چسبید و به ریزش های حداقلی نگاه نکرد.

یک نکته کلیدی هم بگویم:

آدم ها بخش مهمی از زندگی خود را صرفِ «صحبت کردن با خود» یا همان Self Talk می کنند، یکی از هنرهای زندگیِ من این بوده که همیشه در صحبتِ باخود به شکلِ مثبتی عمل کرده ام و علاوه بر حفظِ «عزت نفس» تلاش کرده ام از محیط زندگی خودم داستان سازی و معناسازی بهتری برای خودم داشته باشم.

برای درکِ بهتر این مورد و آشنایی بهتر با آن پیشنهاد میکنم ویدیوی TED از خانم امیلی اصفهانی اسمیت را مشاهده کنید:

 

 

.

.

آیا شما هم در یک روز یا یک مرحله از زندگی شده که اینچنین گرفتار بدبیاری های پشت سر هم شده باشید؟ چه احساسی آن روز و آن دوره از زندگی داشته اید؟ فکر میکنم همه تجربه چنین روزهایی را داشته اند، شما آن روزها چکاری کردید و بعد از این قرار هست چه کاری انجام بدهید؟

.

.

.

پی نوشت اول: مطالعه مطالب بیشتر درباره مدیریت زمان

پی نوشت دوم:  برای آشنایی بیشتر با سخنران تد، می توانید سایت خانم امیلی اصفهانی اسمیت را مشاهده کنید.

 

.

امانت داری و اخلاق مداری،

لینک  کوتاه این مطلب:

https://goo.gl/drFaSu

.

 

 

.

.

 

۲ دیدگاه

  1. ماجرای باحالی بود. این جور روزها برای همه ما پیش میاد، انگار همه اش مثل زنجیر به هم متصل هستن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.