مسافرخانه گردی، مقصدی برای گردشگری شهری

الان ساعت ۱۰ صبح است و من قصد دارم ساعت ۱۲ ظهر اتاقم را تحویل بدهم. در داخل این مسافرخانه نشسته ام و از آخرین دقایق حقی که برای ماندن دارم، استفاده میکنم برای نوشتن این مطلب.

دیشب ساعت ۲۳:۰۰ بعد از اتمام کارم، «مسافرخانه گـردی» من در شهـری که در آن زندگی می کنم آغاز شد. پیش فرض هایی که داشتم این بودند:

  • من از شهری دیگر آمده ام به تهران و اینجا را نمی شناسم.
  • پول زیادی نـدارم (مثلا کلا ۱۰۰ هزار تومن در ذهنم کنار گذاشتم) و باید بهترین گزینه را برای خودم انتخاب کنم و شام و صبحانه و نهار فردا هم باید با همین پول تامین شود.
  • ضمن آنکه غریبه این شهر هستم، بسیار کنجکاوم تا حد امکان کمی دور بزنم و مردم را ببینم
  • بین ورودی های شهر که یک مسافر میتواند وارد شهر شود، راه آهن را انتخاب کردم. با آنکه خودرو شخصی دارم، اما ورودی شهر را راه آهن انتخاب کردم
  • به عنوان کسی که اینترنت گردی بلد نیست مسافرت میکنم و قصد دارم با قدم زدن و پرسیدن به دلخواهم برسم
  • من در این سفر نقش بچه سوسول را بازی نمی کنم، ولی تصورات من از تهران باعث می شود آنچه که می بینم را با آنچه فکر میکردم، مقایسه کنم که قطعا خیلی جاها متعجب شده ام.
  • قرار بود عکاسی با موبایل هم داشته باشم، اما خوشبختانه موبایل من ساعت ۱۱:۱۵ خاموش شد و مجبور شدم بیشتر توجه کنم و نگاه کنم تا عکس بگیرم.

به جـرات در همین اول که شهر (آنچه که من دیدم در ساعت ۲۳ و نزدیکی به نیمه های شب) اصلا خوب و مهربان و دیدنی نبود

با توجه به پولی که داشتم، رو به روی ساختمان اصلی راه آهن ؛ یکی از رستوران ها (یا بهتر بگویم غذاخوری و یا چلوکبابی) را برای غـذا خوردن انتخاب کردم. غذاخوری خوبی بود، باصفا، ارزان قیمت و خیلی خودمونی. «پارچ آب استیل و لیوان استیل روی میز» واقعا یکی از مسائلی بود که برای من یادآور خاطره های خوش قدیم شد. کوبیده ۷ هزارتومن، یک ماست، نوشابه کوکا و یک سالاد شیرازی شد شام من و جمعا ۱۲ هزار تومان. (البته از این غذاخوری ارزان تر هم میشد پیدا کرد و خلوت تر، ولی خب من به همین بسنده کردم)

فاز دوم پیدا کردن مسافرخانه یا مهمانپذیر بود که با مشکل بزرگ «نبود جای پارک» قصه های جدیدی پیدا شد.

آنچه به چشمم خورد، پارکینگ جلوی ساختمان اصلی راه آهن بود، خدا رو شکر کردم، رفتم دم در پارکینگ، شماره پلاک رو برداشت و موقع وارد شدن پرسید: «سوئیچ ماشین رو هم میدی؟»  من جاخوردم، گفتم «خب، نه»، گفت: «خب برو بیرون، جا نـداریم» واقعا باورم نمی شد که یک جای رسمی اینطوری حرف بزنه و بعدش اینجوری منو بندازه بیرون. اصولا اخلاقم جوری هست که میرم برای مشاجره لفظی و این حرفها، ولی خب برای من این شهر غریب بود و کسی رو نداشتم و باید تابع می شدم.

پرسیدم گفتند یه پارکینگ مکانیزه کمی جلوتر هست، رفتم، پربود، کیپه کیپ. به کانکس نگهبانی رفتم و نگهبان گفت: «پـره داداش» ، دیدم جلوی کانکس چندتایی پارک کردن، میشد اینطور برداشت که نگهبان قبول کرده اینجا تو پیاده رو پارک کنند و هزینه ای جـدا بهش بدهند، گفتم: «میشه من هم اینجا پارک کنم»، با لبخند قدرتمندی گفت: «نه اینجا که نمیشه!» خب ما هر دو میدیدیم که ۵ تا ماشین پارک کردن و جا هم هست، ولی انتظار این بود که من اصرار کنم و پیشنهاد بدم، اون هم قبول کنه. اینکار رو نکردم، گفتم «مـرسی آقا، میرم جلوی مسافرخونه ها پارک کنم» اما توی ذهنم میگفتم خب اگه نـشد، میام و همینجا پارک میکنم و راضیش میکنم. خوابوندمش تو آب نمک!

دور زدم، رفتم جلوی مسافرخونه هایی که این طرف میدون و دقیقا رو به روی ساختمان اصلی راه آهن تهران هست. رفتم داخل یک کوچه ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم برای مسافرخانه پیدا کردن، این رفتن همان و شوکه شدن همان. همه معضلات و بدبختی های شهر در یک کوچه جمع بود.

معتادانی که خمار خمار پرسه می زدند، کارتن خوابهایی که گوشه خیابان زیرپتو خوابیده بودند یا می خواستند بخوابند، نمای کهنه و قدیمی ساختمان ها و مسافرخانه ها، غذاخوری هایی با کمترین سطح بهداشت و امکانات، دیوارهای سیاه، ساختمان مخروبه، قلیان خانه ای پر از دود و آدم، دیوارنوشته ای که می گفت «لعنت برپدرومادر کسی که اینجا بشاشد» و مردی که دقیقا مشغول همین کار همانجا بود، فقـر، پلیس جوانی که پرسه می زد و به همه سرک می کشید و می رفت، معتادانی که با اشیا بی ارزش بساط فروش پهن کرده بودند و.. نمایی از این «کوچه حقارت» بود.

داشتم داخل کوچه پرسه می زدم که پلیس مرا دید، سمت من آمد، از دور پرسید «اینجا چیکار میکنی؟» بهش که نزدیک شدم گفتم: «هیچی، دنبال جای پارک و مسافرخونه ام» دیگه باهام حرفی نزد، برگشت و رفت و در حین رفتن گفت «مگه نمی بینی چه خبره؟ اینجا پارک نکن، ماشینت رو بردار و برو یه جای دیگه». منم از این «کوچه حقارت» که تمام تصورات من را شخم زده بود، بیرون آمدم تا جای دیگری را پیدا کنم، اما یک دارایی ارزشمندم را در آن کوچه گذاشتم: امنیت

حال بدون امنیت داشتم دنبال جای پارک و مسافرخانه می گشتم. جلوی کلانتری کوچک دورمیدان راه اهن، جایی برای پارک پیدا کردم، ماشین را آنجا گذاشتم و رفتم سراغ مسافرخانه ها. عملا مسافرخانه گردی من آغاز شد. قیمت ها رنج ِ مشخصی داشت، ۴۰ هزارتومن و ۵۰ هزار تومن، البته چند تا ۲۰ هزارتومنی هم بود که میگفتند «نـری ببینی بهتره!» ، اما من برای همین اینجا بودم، تقریبا ۵ تا مهمانپذیر رفتم و با سوال «سلام آقا، اتاق خالی داری؟» کلید می گرفتم و می رفتم داخل و اتاق ها رو میدیدم و برمیگشتم. یک اتاق، دو یا سه تخت خواب، یک پنجره کوچک و تلوزیونی کوچکتر. تمام.

منی که امنیت را در کوچه حقارت جا گذاشته بودم، سرووضع مسافرخانه هایی که فکر میکنم عمر ِ ساختشان به ۵۰ سال می رسید را میدیدم، و اینکه در همان با دادن کلید ِ اتاق میگفت: «بهتره گوشی، پول و چیزای ارزشنمد دیگه رو همینجا بدی به ما، صبح بهت میدیم!» و من نمی فهمیدم واقعا بین اتاق گرفتن و قفل کردنش و دزدیهایی که شده، چه داستانهایی وجود داره. برای همین ته مانده امنیت را هم باختم. اصلا حس خوبی نـداشتم.

یک جورایی به خودم گفتم: «ولش کن بابا، تا همینجاش کافیه، برو خونه خودتون بخواب دیگه، چکاریه حتما اینجا بخوابی!» اما قبول نکردم، برای همین باز هم داشتم می گشتم.

مسافرخانه های اینجا خوب نبود، صدمتری جلوتر آمدم و انتهای خیابان ولیعصر رفتم یک هتل آپارتمان پیدا کردم، اتاقش خوب و تمیز بود ولی قیمت را برای یک شب «۱۵۰ هزار تومنه» اعلام کرد. خب نداشتم، رفتم جلوتر و یک مسافرخانه دیگر دیدم، با آنکه مسافرخانه بود اما تمیزتر بود و آرام تر. داخل آمدم، اتاق را دیدم، همانی بود که در مسافرخانه های قبلی بود، یک اتاق حدود ۱۲ متری، دوتا تخت، تلوزیون سامسونگ ۱۶ اینچ، یک پنجره و بعلاوه یک یخچال نیم قد خالی، تمام. شبی ۵۰ هزار تومن، خوب بود، لااقل حس ِ امنیت داشتم. همین را در نظر گرفتم و برگشتم

هنوز مشکل پارکینگ حل نـشده بود، از مردم پرسیدم که جای پارک می خواهم، ابتدای خیابان کارگر، یک پارکینگ بزرگ طبقاتی بود، خوشحال شدم که زودتر آنجا را پیدا نکرده ام ، لااقل باعث شد کوچه حقارت را ببینم. قبل از رفتن به پارکینگ رفتم داخل ایستگاه راه آهن و قدم زدم. به همه سالهایی که راه آهن نماد تمدن بود، رضاخان، داستان های راه آهن، آرزوها و شوق ها خنده ها و گریه های انسان ها در کنار ریل و واگن ها فکر میکردم، به کاخ سعدآباد زعفرانیه و امتداد خیابان پر از درختان سروی که به راه آهن ختم می شد و کالسکه شاهانه ای در این خیابان از نوسازی، پر غـرور تاخت می کرد.

داخل ایستگاه قدم می زدم، ساعت حدود یک بامداد بود، مسافران خواب و خواب آلود و بیدار چشم دوخته به تلوزیون تا خانمی که مسافرنبود اما خوابیده بود و پلیس راه آهن بیدارش کرد و گفت «بفرمایید بیرون» (جالب آنکه در نیم ساعت بعدی هم که در خیابان های اطراف قدم می زدم اورا میدیدم که در حال قدم زدن است) مسافرانی که از شهرهای دیگر بودند، به نظرم جنوب، نگاه، لباس، گویش، چهره هاو… همه تفاوت داشت و هر کس نماینده قوم و شهری. برایم جالب بود

برگشتم، ماشین را روشن کردم تا به پارکینگ طبقاتی ابتدای خیابان کارگر بروم، کنار خیابان پارک کردم، گفتم: «تا همین جا بسه، برو خونه، مسافرخانه گردی شهرم تمام شده تا همینجا» توگویی شخصیت ِ ترسان من داشت به شخصیت تصمیم سازم این ها را می گفت، اما گفتم نه، تا امشب را اینجا سر نکنم، حس یک مسافر واقعی را نمی فهمم. رفتم و پارک کردم و لپتاپم را برداشتم و قدم زنان رفتم سوی «مسافرخانه فروس» که در نظر گرفته بودم. ۵۰ هزارتومن کارت کشیدم، کارت ملّی را دادم و آمدم داخل اتاق.

داخل اتاق حس ِ مسافری داشتن برایم کافی نبود، کتاب «شعاع شمس» را از کیفم در آوردم تا سه صبح به گفتگوی شیرین کریم فیضی و دکتر دینانی چشم دوختم که «مواجهه با مولانا» عنوان آن بود. چشم ها را بستم، به اتاقی که دو تخت دارد، روی یکی لباس ها و کیف من ریخته شده و روی دیگری من دراز کشیده ام نگاه میکنم، اینکه واقعا یک مسافر چگونه شهر ما را می بیند؟ می اندیشم و می پرسم از خودم : آیا شهرمان را می شناسیم؟

به خودم می گویم فـردا صبح همه اینها را خواهم نوشت، و اکنون این نوشتن تمام شد.

.

.

پی نوشت: این سبک از تجربه را اولین بار است که دارم و آنطوری که جستجو کردم ظاهرا چنین نگاهی در گردشگری و به ویژه گردشگری شهری وجود ندارد، فکر می کنم ارزشش را دارد که «مردم یک شهر» بخواهند بفهمند که «مسافرخانه ها و مهمانپذیرهای شهرشان بعلاوه محیط پیرامونی آنها و فرهنگ جاری اطراف آنها» از چه جنسی است و چه باور و برداشتی را برای مهمانان شهر به ارمغان می آورد.

ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه است و من باید چند دقیقه دیگر این اتاق را تحویل بدهم، چند نکته را در پایان می آورم:

  • در کنار خیابانهای بزرگ با دوربرگردان های اندک و مشکلی که عدم شناخت برای یک راننده ناآشنا به بار می آورد، مشکل دیگر «دسترسی به درخواست ها» است. یعنی من برای هر چیزی که فکرش به ذهنم می رسید شروع به جستجو و پرسیدن و گشتن می کردم که پیدا کردن «پارکینگ» یا «جای پارک» یکی از آنها بود.
  • مردم یک شهر آنقدر می توانند متفاوت باشند که مردم دو کشور باهم. ابتدا و انتهای همین خیابان ولیعصر که از تجریش تا راه آهن دقیقا نمونه ای این مدعاست
  • شهر ما نباید ساعت ۱۲ شب ناامن، پرسه زنی های تلخ، نمایش حقارت باشد. مردم یک شهر، یک پیکـره هستند، اگر این زخم ها علاج نشود و «ما» به فکر اعضای آسیب دیده این پیکره نباشیم، بزودی عفونت این زخم ها به جای دیگر هم سرایت میکند
  • مسافری که در دوساعت پایانی شب رسید، امینت را باخت. هرچند با قدم زدن های بیشتر و دیدن اطراف به این نتیجه رسیدم که فقط یک نقطه کوچک اینگونه بوده است، اما خوشحالم که فقط همانجا را هم دیده ام. قصد تعمیم دادن ندارم، اما تجربه تلخ و زیبایی بود

پی نوشت-دوم: قطعا تجربه من در این سفرشهری کامل نیست. زمان اندک و پرداختن به محیط تا خود ِ «مسافرخانه» یا «مهمانپذیر». وگرنه من می بایست از حمام رفتن در مسافرخانه، مسافران دیگر و شرحی از حال آنها و محیط مسافرخانه و معماری اش و حتی نگهبانی که آنجاست و خدمه ای که دارند و مسئول پذیرش مسافرخانه هم می نوشتم و با یکی دو نفری هم گپ می زدم و آنها را هم ثبت می کردم.

اما با توجه به محدودیت زمان و اتفاقاتی که در بیرون مسافرخانه ها رخ داد، امکان ثبت این موارد فراهم نشد. امیدوارم در تجربه های بعدی، بیشتر به این موضوعات بپردازم.

پیشنهاد:  با همه دلهره و تجربه ای که من داشتم، پیشنهاد میکنم شما هم در هر شهـری هستید، یک بار به عنوان مسافـر وارد شهرخودتان بشوید، مبادی ورودی را ببینید، ساعت های مختلف وارد شدن به شهر، مبادی ورودی، وسیله ای که انتخاب می کنید و… همه و همه تجربه های بسیار متفاوت تری برای شما رقم خواهد زد. به عنوان گردشگری شهری و شهرگردی فکر میکنم که «مسافرخانه گردی» می تواند یک تجربه متفاوت تر باشد.

 سایت سبکــتر را از دست ندهید، مدلی از تجربه های ناب را به ما می آموزد.

۴ دیدگاه

  1. سلام سجاد
    تجربه ی جالب و تلخی بود.
    ولی سجاد دنبال چی هستی؟
    هرچی توی شهرت بیشتر بگردی بیشتر میبینی بیشتر اذیت میشی.
    مطالبت رو دوست دارم

    • سجاد سلیمانی

      مهسای عزیز سلام، کاش ایمیلت رو گذاشته بودی تا بیشتر و بهتر توضیح می دادم که دنبال چه هستم
      اما شاید همین کافی باشد که به دنیا و محیطی که هستیم، باید کمی شناخت داشته باشیم . این شناخت مزایای خیلی خیلی زیادی داره که کمترینش «اذیت شدن» هست و من فکر میکنم که مدل ذهنی من، در مقابل این شناخت، بسیار شاد تر، با عزت نفس بیشتر و هدفمند تر میشه و مسیر خودش رو ادامه میده.
      اما باز هم به سوالت بیشتر فکر میکنم: سجاد دنبال چی هستی؟
      ممنون از این سوال خوبت

  2. بازتمام بالا و پایین هایش ، با تمام تلخ و شیرین هایش یکی از خاطرات خاصى بود که موجب تشویقم شدى حتما تجربه اش کنم .
    این اولین متن کاملى بود که از سایتت میخونم و واقعا لذت بردم .

  3. سجاد. متنت رو خیلی دوست داشتم 🙂
    فکر می‌کنم خیلی افراد دوست نداشته باشن چنین تجربه‌هایی داشته باشن. ولی وقتی بتونی از «امنیت» بگذری و امنیت رو به پای آزادی فدا کنی، احتمالا زندگی شیرین تری رو زندگی خواهی کرد.‌ به نظرم تو توانستی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.