مهربانی…

 

می خواهم به بهانه این روزها، داستانی از دوران کودکی خود را مرور کنم. داستانی که این روزها، درک بهتری از آن دارم. مرحوم پدربزرگم، سن و سال زیادی حدود ۱۰۰ سال داشت (اطلاع دقیقی از آن نـداریم)  داستان گویی هایش، بعد از این حدود ۱۰ سال از وفاتش، همچنان در ذهن نوه ها و اطرافیانش مانده و در هر دورهمی، ممکن نیست که یادی از آن داستانها و شخصیت داستانگو به میان نیـاید.

یکی از خاطرات من برمی گرد به دورانی که حدود ۱۴ یا ۱۵ سال داشتم، چندین بار این حرفها را به بهانه های مختلف شنـیده بودم، اما اعتراف میکنم برای سالیان دراز، درکِ عمیقی از این حرف و منظور و مفهومش نـداشتم تا این اواخر که احساس میکنم، بهتر از قبل، توانسته ام آن را بفهـمم.

پدربزرگم داستان های ائمه، لیلی و مجنون، رستم و سهراب، شیرین و فرهاد و یکسری شخصیت های افسانه ای و واقعی دیگر را در آن کهولت سن به خوبی به یاد داشت و وقتی که دقت می کردم می دیدم حتی یک کلمه هم بین این داستان که دفعه قبل تعریفش کرده، جابجا نمی گوید، حتی مکث های بین خاطره گویی ها و داستانگوییهایش هم عینا تکرار میشد.

در یکی از داستانگوییها زندگی پیامبران را می گفت و من هم مثل همیشه (و همه نوههایش) میخکوب نشسته و گوش میدادیم. به یکباره، وسط صحبت هایی که داشت، متوقف شد و پرسید:

سجاد، هـدف از خلقت ما آدم ها، هدفِ انبیا و درسهایشان چیست؟ مهمترین درسی که برای ما داشته اند چیست؟

فکر می کردم پاسخ را میدانم، همه آنچه که در مدرسه و از زبان دیگران در آن سالها شنیده بودم را گفتم. در هر موردی می گفت: بله، ولی اون اصلیه نیست. یکی دیگه بگو. من هم تکرار می کـردم و تایید نمی شد. در آخـر گفتم: خب دیگه نمی دونم، خودت بگو بابا

دستش را بالا آورد و با انگشت اشاره ای موکد به من کرد و گفت:

هدف همه آموزه ها و داستان ها و حتی قـرآن، می خواهد یک حرف به ما بگویند. همه خوبی ها و درستکاری ها در نهایت یک چیز  دیگری در دل خود دارند. نماز خواندن، سلام کردن، حج رفتن، سواد داشتن و درس خواندن و حتی مسلمانی کردن اگر این یک چیز را نداشته باشد هیچ است. و آن مهــربانی است. کسی که ایمان در دل دارد باید مهربانی و محبت هم بداند، وگرنه ایمانش، ایمان نیست

بعد هم شروع به تفسیر و دلیل آوردن و چند حکایت دیگر که این حرف را برای من نوجوان اثبات کند. اکنون به آن روز و این حرف مراجعه میکنم، یادم می آید که تعجب کرده بودم، شاید هم نمی توانستم باور کنم، زیاد در مخم فـرو نمی رفت! شایدم اون روز تو دلم گفتم آخه این چه حرفیه مهـربانی!؟ چه معنی داره آخه! این همه درس بدن و داستان تاریخی به دلیل مهربانی آدم ها با همدیگه باشه! اما خب، این حرف آن روز در ذهنم نشست.

.

سالها گذشت و پدربزرگ ما به رحمت خـدا رفت. (هنوز هم رفتنش باورم نـشده، وقتی یادش و داستانهایش در ذهنم می افتد، انگار حضور جدی و پررنگی دارد) سالها طی شد  و بزرگ شدیم و در اجتماع وارد شدیم و کار کردیم و دنیا را به سبک دیگری (و واقعی تری) دیدیم. از مردم شهر، تجربه ها آموختیم و تجربه دوستانمان شدیم! شکست و پیروزی چشیدیم و شادی و غم را هم تجربه کردیم. اما نهایتا، سرشتِ خودم و دیگران را در یک مفهوم گمـشده دیدم و احساس کردم، مفهومی که اگر نباشد، گویی سایر کارها و مفاهیم کم رنگ است. مهـر و محبت.

بعدها فهمیدم که به رسول خدا (ص) هم رسول مهـربانی می گویند. بعدها که انجیل را خواندم، از مهر و محبت مسیح لذت بردم. بعدها در آموخته های روانشناسی آرامش و رضایت را در مهـربانی پررنگ دیدم. بعـدها، آدم های نامهـربان را بسیار دیدم. بعدها محبتِ ابزار شده و مهـربانی دروغین را بسیار دیدم. قلب های مهربان و نامهربان را هم ملاقات کردم و هربار یاد انگشت اشاره ی موکد پدربزرگم که جلوی چشمانم قرار گرفته بود افتادم: کسی که مهر و محبت در دل نداشته باشد، هیچ است.

.

.

پی نوشت اول: تصمیمات، نوع نگاه ما به مسائل، انتخاب ها و اولویت های ما ارتباط بسیار زیادی با آموخته های قبلی ما دارد. در ذهن نشستن آن حرف، باعث شد من در مواجهه با مهربانی ها و نامهربانی های مردم و جامعه، نگاهی دیگر داشته باشم. بجای آسیب دیدن یا غرق شدن، هوشیارانه آموختم و انتخاب کـردم که چگونه باشم. این مفهوم، اشعار مولانا و حافظ را هم برای من، پرمعناتر کرد. 

پی نوشت دوم: امروز میلاد پیامبر مهربانی است. از سویی میلاد حضرت عیسی مسیح هم هست و کریسمس و سال نو میلادی در پیش است. ضمن تبریک این اعیاد و سال نو میلادی، می خواهم داستانی هم از انجیل بگویم که به نظرم ارتباط خوبی با بحث امروز دارد.

چند وقت پیش یک «انجیل شریف» تهیه کردم. در این کتاب مقدس انجیل های چهارگانه متی، مرقس، لوقا و یوحنا بعلاوه مزامیر داود نبی و امثال سلیمان نبی آورده شده و در اندازه جیبی چاپ شده که براحتی می توان همـراه خود داشت. گاهی نگاهی به این انجیل های چهارگانه که می کنم به وفـور مهربانی را می بینم و حس میکنم. با هم یک بخش از این کتاب مقدس مسیحیان را مرور کنیم (نقل به مضمون):

.

مسیح بر بالای کوهی بود. زنی را کشان کشان نزد او آوردند. می خواستند مسیح را وادار به کاری کنند که در هر دو صورت محکوم شود. گفتند که این زن زنا کار است و حکمش سنگسار، چه کنیم؟  مسیح سرش را زمین دوخته بود و با انگشت دست بر زمین نقشی می کشید، پاسخی نـداد. دوباره صدایش کردند و گفتند که حکمش را صـادر و اجرا کن، او زناکار است.

مسیح گفت: هر کسی که در میان شما گناهکار نیست، سنگ اول را بزند. و دوباره سرش را زمین دوخت. آرام آرام مردمی که آمده بودند، یک به یک خارج شدند و کسی جرات نکرد که سنگی بزند. مسیح ماند و آن زن.  پس از زمانی، سرش را بلند کرد و زن تنها را دید. پرسید چه شد؟ گفت هیچ کس آفا سنگی نزد، همه رفتند. مسیح گفت: تو هم برو. سعی کن توبه کنی و زندگی خوبی در پیش بگیری.

 

۲ دیدگاه

  1. با سلام
    متن بسیار زیبایی بود.
    تشکر

  2. ناصر سلىمانى

    سلام
    آخرین نوشته رو خوندم عالی بود*از فعالیت هات اونجا بی خبر نباشیم
    دنیایی پر از موفقیت را برای شما ارزومندم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.