نوشتن با دستهای بسته، استنتاج بجای بازنشر

پیش نوشت: قوانین زیاد برای اجرا اصلا مناسب نیستند، ولی داشتن قاعـده و قانون همانند گاردریل کنار جاده هست، خللی در رانندگی ایجاد نمی کند، اما میتواند یک رانندگی خوب و حداقل با مسیر مشخص و با خط پایان را نوید بخش باشد. این باور را دارم که افراد، در قوانینی که خود ایجاد کرده اند، به شدت آسیب می بینند یا رشــد می کنند، این را هم می توان در مدل ذهنی ِ قانونگذار شخصی جستجو کرد که آگاهانه یا ناآگانه به آن اقدام میکند.

این مطلبی که الان در حال نوشتن آن هستم، یک قانون هست برای وبسایت رسمی و روزنوشته های من، همه تلاش من رعایت آن هست و امیدوارم در این راه، با همه محدودیت هایی که برایم خواهد داشت، دوام بیاورم.

.

اصل مطلب:

نصفه شبه و دارم با خودم کلنجار میروم که این رو ننویسم نمیشه، پس می نویسم:

تصمیم داشتم طی یک تقویم زمانی انتشار محتوا، شروع به مطالعه و بازنویسی ِ مطالب مورد علاقه خود کنم، مثلا پیرامون استراتژی محتوا، مطالبی را گردآوری و منتشر کنم (و البته با ارجاع و اشاره به منابع)، یک ماهی با این موضوع کلنجار می رفتم و جدای زحمتی که این کار بر نویسنده وارد میکند (و البته ارزشمند هم هست) اما یک باخت ِ زمانی و اندیشه ای دیگر رخ میدهد که صدها برابر آن زحمت ِ بازنویسی یا نوشتن مطالب می توانست باشد. اسم آن باخت بزرگ را، «بی توجهی به استنتاج و برداشت ِ فـردی از دروس ِ مراجع، صرفا با هدفِ بازنشر ِ صحیح» می توانم بنامم. 

خب این یعنی چی؟

یعنی اینکه اگر من هم بیام مثل خیلی از اساتید و بزرگواران دیگه وارد یک حوزه مطالعاتی بشوم و نهایتا با نامی بهتر (یا تغییر یافته) آنها را اینجا بازنشـر کنم، کار ِ درستی انجام نداده ام، شاید هم کار اشتباهی انجام داده ام و با این کار باعث شده ام عده ای از خدا بی خبر به وبسایت من مراجعه کنند و آن مطلب را از نگاه ِ ناقص ِ من، بیاموزند و چارت فکری یا رفتاری یا تصمیم گیری خود کنند، پس روش بهتری را انتخاب کردم.

آن روش بهتر چیست؟

آن روش بهتر این هست که همه تلاشم را بکنم تا مطلبی که می خوانم را بیاموزم و سپس با استنتاج از آن شروع به نوشتن کنم و به منابع اصلی هم حتماً ارجاع بدهم. با این کار دو اتفاق بزرگ می افتد، یکی اینکه من به اجبار به راه ِ فکر کردن بیشتر و عمیق شدن آموخته ها کشیده می شوم و از سویی نوشته ی غیراستانـداردی دوشادوش ِ منابع اصلی بزرگان نمی نویسم و منتشر نمی کنم.

خب؟

خب مزیت های جانبی آن هم این هست که مجبورم محتـوایِ اورجینال تولید کنم (حتی اگر استانداردهای علمی را نـدارد) و آنگاه طی پشتکاری که خواهم داشت، و یادگیری ضمنی در حین پیشبرد ِ وبسایت، عمیق ِ بینشی و علمی هم پیدا میکنم و نوشته های آینده از اعتبار بهتری برخوردار خواهند بود.

دیگه؟

دیگه اینکه مجبورم تمرین ِ بکارگیری آموخته ها داشته باشم. یعنی وقتی مطلبی رو یاد میگیرم باید بتونم اینجا برای اون مصـداقی پیدا کنم و یجوری ربطش بدهم و به موضوعات مورد علاقه ام پیوندش بدهم. اینکار به شدت در استفاده از فرصت های پنهان محیط کار و زندگی تاثیر مثبت دارد. به نوعی می توان با بحث گوسفندنگـری و گوسفندنگری(۲) آن را مرتبط دانست و این بند را استنتاجی از آن دانست. مطلبی که بعد از ماه ها، هنوز احساس میکنم هیچ برداشتی ازش نـداشتم و امیدوارم با این قانون حداقل با نوشتن، حواس جمع تر باشم به این امید که در آینده نزدیک، عملیاتی ترش کنم.

بعـدش؟

بعدش فکر میکنم یک الگوی درست ِ ذهنی در من شکل بگیره (کمی متمدن تر و پیشرفته تر بشم)، اونم در مورد ِ نگاهم به دیگران و ارزشی که عمـرشان در تولید محتوا و اثر داشته و می توانست هزاران شکل دیگر مصرف ( یا اتلاف شود) ولی به عالی شکل ممکن گذشته و متن و علم تولید شده است.

الگوی ذهنی از این حیث که من قـدر آنها را بدانم و دائما مرورشان کنم و در آینده اگر محتوا و متن و نوشته های خودم را خواندم، فـراموش نکنم ریشه های این افکار کجا شکل گرفته و مسئولیت ِ این نوشته ها با کیست! (در مرامنامه سوالی پرسیده ام مبنی بر اینکه نمی دانم مسئولیت نوشته های الان من با کیست؟)

بازم هست؟

آره بازم هست، این سبک از توانمندی ارجاع دهی به مرجع و منبع در فضای مجازی، از معجزاتِ تکنولوژیست، اینکه در حین مطالعه یک متن، بتوانی فوری به مرجع اصلی و نویسنده اصلی مراجعه کنی، حتی اگر وقت برای شناختش نگـذاری، نگاهی سرسری و جهت آشنایی بندازی و برگـردی و ادامه متن را بخوانی، از معجزات فضای دیجیتال است.

فکر میکنم این روش ارجاع دهی گستـرده به منابع، روش بسیار خوبی برای قطعه بندی محتوا (بین منبع و گزارشگر) به منظور ِ :

  1. فهم ِ عمیق مخاطب نوشته در هنگام مطالعه و درگیر شدنش با محتـوا
  2. ناتوانمند شدن کسانِ دیگری که مخاطب نوشته نیستند اما می خواهند آن را برای همیشه امانت بگیرند و ببرند در وبلاگ یا وب سایتان نگهدای کنند!
  3. ارجاع گسـتـرده به منابع اصلی که کمک شایانی به هوش ِ مصنوعی موتورهای جستجو در تشخیص محتوای اصیل و نمایش در نتایج جستجوها خواهد بود
  4. ایجاد شبکه ی ارزشمند از هایپرلینک ها و گذرگاه های محتوا-مخاطب

ریتم بالا به روش های مختلف (و نهایتا همگی در یک کالبد رفتاری و عملی) میتواند الگوی دائمی تولیدکنندگان محتوا و نویسندگان وبلاگ ها و وبسایت ها باشد.

.

لبّ کلام، مخلص کلام؟

ساعت الان نزدیک سه بامداد هست، اینو بگم و برم، این روش یک نتیجه بـرد برد واقعی در پی خواهد داشت. هم برای منابع اصیلی که متن تولید کرده اند و هم برد برای کسانی که میخواهند به نفعی از آن مفاهیم در تولیدات فکری خود استفاده کنند. قصه ی مالکیت فکری، هم به نوعی حل شده است و اگر خوب اجرا کنیم، طـردشدن رفتار ِ امانت گرفتن دائمی و غیـرمجاز محتوا (!) ورخواهـد افتاد

این روش، برای فضـای فقیــر وب ِ فارسی هم می تونه بسیار مفید باشه و ضمن ِ الک کردن محتوا و بسترهای متنوع نشر، باعث شفاف شدن فضا و دیده شدن بزرگان خواهد بود و از سویی دیگر در دراز مدت یک سیکل ِ یادگیری و تمرین عظیم در میان مجریان این روش (که فعلا خودم هستم) ایجاد خواهد کـرد.

و یک خط کش و معیار ِ سنجش هم به طور غیرارادی بوجود خواهد آمد، معیاری برای محک زدن ِ استنتاج و برداشت و فهم درست از منبع اصلی و بکاربست آن. یعنی آن وقت می توانیم خودمان را محک بزنیم که آیا ما درست حرف ِ منبع و استاد را فهمـیده ایم و بکار بسته ایم و بومی سازی کرده ایم یا شخص دیگری. که این موضوع (همانطوری که در بالا گفتم) در دراز مدت، یک سیکل یادگیری عظیم خواهد بود.

.

بریم؟

 فقط اینو بگم که این سبک از نوشتن، در واقع «نوشتن ِ دست بسته» هست و شما در گاردریلی که ایجاد کرده ای، محدودیت بسیار زیادی گذاشته ای و باید آرام آرام پیش بروی تا در آینده، با فراهم شدن فضای فکری وسیع تر، تعداد لاین های حرکتت بیشتر شود. 

سجاد سلیمانی، گرفتی مطلب رو؟ شیرفهم شد؟

بله. بریم

.

نوشتن با «دست های بسته اما فکر رها» مبارک

همه را به این «دست های بسته ی پرافتخار» دعوت کنیم

.

لینک کوتاه این مطلب:

https://goo.gl/JYWWXB

۲ دیدگاه

  1. سلام به سردار سازندگی محتوا البته با دستان بسته به نظرم برای عمیق شدن باید از بهشت خودت خارج شوی و زمانی که کارل گوستاو یونگ در مباحثه علمی طرد شد و به خانه ساحلی خود پناه آورد وقتی که داشت با شن ها خانه می ساخت این جمله را زمزمه می کرد ای شوالیه های روح بیاید مرا با خود ببرید من بی سلاح هستم و حریری نازک بر تن دارم من آماده ربوده شدن هستم ،
    به قول این روان شناس شهیر سویسی ساختن شخصیت یکی از پر هزینه ترین کارها است که به نظرم از حرکت به سوی فردیت آغاز می شود و شاید محدود کردن خودت با دستان بسته به نشر محتوای مفید به استناد منابع آن چیزی باشد که همه ما باید تمرین کنیم و یاد بگیرم و از قتل کلمات نهراسیم . من هم با تو در این پیمان هم قسم می شوم . و دوست دارم در این راه همراه تو باشم

    • سجاد سلیمانی

      سلام عزیز دل و همکلاسی خوبم،
      از لطفت واقعا ممنونم، خیلی لطف داری به من
      و از همه بیشتر فوق العاده ذوق کردم که همراه این ایده شدی، خیلی خیلی خوشحالم کردی
      امیدوارم روزی میوه و محصول این درختی رو که کاشتیم، بچینیم و لذت ببریم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.