نوشتن درمانی!

پیش نوشت: این نوشته فقط درد و دلی هست با خودم برای این روزهایم. بی ساختار و بی سر و ته! واقعا یک دلنوشته. لطفا اگر وقت نـدارید، از آن بگذرید.

چند روزی هست که درگیرم. مطالعه و نوشتن هایم در حـــد بسیار بسیار اندکی رسیده، لــب ِ مـرز صفــر.

گویی وقت نیست، یا کم هست یا اولویتی برای «نوشتن و خواندن» نیست. درگیرم با افکارم با کارهای نکــــرده، رویاهای دور و نزدیک، با «یاد ِ دوستان بجای خودشان» و گاهی هم غمگین برای این ها.

ایده ها و افکار و موضوعات بسیاری برای نوشتن دارم و در همین سایت در بخش «پیش نوشته ها» ذخــیره شان کرده ام. اما هنوز فرصتی برای نوشتن پیدا نمیکنم. می خواهم از تجربه های خـرید ماشین ام بگویم و یک گزارش آنلاین درست کنم، از نگاهی که آغوش است بگویم، از محتوای پیامک های آموزشی این روزهایم بگویم، از مدل ذهنی از  تجربه های من در نصب ِ تخته خلاقیت و از تکیه گاه استراتژیک موسسه و از آموزش ویدیویی آنلاین و…. بگویم اما همه شده اند پیش نویس در بین نوشته ها و فرصت و حوصله ای برای تکمیل کردنش نیست.

امشب یک و نیم ساعت وقت داشتم، دو سه منبع خواندم و الان هم این خط ها را می نویسم. می نویسم چون آرام میگیرم، زنده میشوم، خودم میشوم، امید دوباره میگیرم و دست هایم قوت میگیرد.

چندین کتابی که یکی دوماه گذشته خـریده ام، همچنان روی میز و کتابخانه ام تلنبار شده اند و فرصتی می خواهند که مطالعه شوند و عشق بازی کنیم، اما صد افسوس که فعلا نمـی شود. خودم هم آموخته ام که وقتی حال خوبی نـدارم، مطالعه نکنم. چرا که ذهنم آموخته که خواندن یعنی نشاط، لذت، اوج و سکوت لذیذ! نمی خواهم ذهنم شرطی شود که مطالعه یعنی حال خوب نـداشتن و لذت نـبردن. (این یکی از اصلی ترین دلایلی هست که وقتی حال ِ خوبی ندارم به اجبار پشت میز مطالعه به زور کتاب را نمی بلعم!)

مــذاکـره، استعدادیابی، تصمیم گیری، روانشناسی، خودشناسی از جمله حوزه هایی هستند که این اواخر تصمیم گرفته ام وارد مطالعاتشان شوم یا شده ام. بسیار لذت بخش هستند امیدبخش و کاربردی. البته کاربــردی را کسی درک می کند که عمـری مطالعه کند و به هیچ دردش نخـورد! یعنی اصلا به کارش نــیاید. مطالعاتی که فقط دانش است و بس. مثل بسیاری از پژوهش های غیرکاربردی دانشگاه های کشور که فقط عنوان پژوهش را یدک می کشد و نه کاربردی بودن را.

این روزها در محل کار هم به شدت درگیر افکار سازمانی و نیروهای پنهان و لابی های نامرئی هستم که وجود دارند و نه تنها کارهای بسیاری را انجام می دهند، بلکه به جد جلوی بسیاری از کارها و صداها و حرکت ها را هم میگیرند. تضاد منافع و سوگیری های پرچالش ِ خامش. 

گاهی به کافه رفتن و تنها شدن و نوشتن آنچه می اندیشم هم شده کار گاه به گاه من. (نوشته هایی بسیار ارزشمند که حتما روز های آینده به جد آنها را بررسی خواهم کرد.) برای همین هم این اواخر کتاب انسان و سمبولهایش اثر یونگ را گرفته ام. (قبلا گفتم چطوری خـریدمش) یا مثلا به سایت استادی مثل دکتـر شیری میروم و می خوانم

برای داشتن وقت، شروع به حذف کردن کرده ام، حـذف تمام منابعی که مرا درگیر خود می کنند، تنها کسانی، کانالهایی، کتابهایی و دوستان و مکان هایی می مانند که این روزها اولویت هایی برایشان دارم یا برایم دارند، به بقیه واقعا و واقعا نمی رسم. فکر میکنم هنــر حذف کردن را خیلی زودتر از این ها باید می آموختم.

با همین نوشته کمی آرام ترم، ساعت از نیمه شب گذشته و صبح زود، شروعی دوباره اما تکراری خواهم داشت. به کلمه امید می اندیشم، به برنامه ریزی و حرکت در ابهام ؛ هرچند آرام.

.

پی نوشت: «بلند فکرکـردن» یا «نوشتن درمانی» می تواند عنوان خوبی برای این پست باشد. کاملا بی سروته.

 .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.