چشمانت را از قفس رها کن

قصه از آنجایی شروع شد که چشمان تو را  بدون قفس دیدم.. کوتاه اما کافی، لحظه ای بود برای آزاد شدن چشم هایت.

بعد از آن بارها و بارها دقت کردم، چشم هایت منتظر بودند برای رها شدن های کوتاه ؛ تا خودنمایی کنند، مثل شوق زندانی پس از آزاد شدن

من باور دارم که چشمان تو، رقص می دانند و عشوه گری، اما از پشت قفسی که برایشان ساخته ای، آن رقاصه های دلبر، رقص های دلبرانه شان را از یاد برده اند. 

باور کن چشم ها هم مثل ما آدم ها، زنده اند، با «تمرین رقص و عشوه» زندگی می کنند. اما وقتی مثل کبوتری آنها را در قفسی اسیر می کنی، آرام آرام رقص های مستانه شان را فراموش می کنند، تنبل می شوند آنقدر تنبل که حتی «سگ های هارشان» را رها می کنند به امان خدا!

وقتی مدتهای زیادی چشم هایت اسیر می شوند، از آن عشوه گری ها و خنده ها و عشوه ها، تنها یک چیز می ماند: «معصومیت»  ؛ درست مثل دخترکی زیبا و آرام که به گلهای سرخ باغچه نگاهش را دوخته.

شاید بپرسی که چه فرقی میکند، چشم ها را از پشت شیشه دیدن، یا چشم در چشم دوختن و به تماشا نشستن؟

پاسخش این است که «چشمانت زلال است»، شیشه زلالی اش را محو میکند.

می دانی،

من مخالف سرسخت زندانی شدن چشمان تو هستم.

رهایشان کن، بگذار علاوه بر وظیفه ی ذاتیشان که دیدن است، برای تو زندگی کنند و مستانه برقصند و دلبرانه عشوه گری کنند و با اقیانوس معصومیت شان، طوفانی به پا کنند و با سگ های هاری که هیچ وقت اهلی نخواهند شد، دائما شکار کنند

چشم هایت را از قفس عینک رها کن…

.

.

.

یک توضیح لازم:  این نوشته برگرفته از یک اتفاق واقعی است، قطعا و حتما نمی توان این متن و پیشنهادی که در آن مطرح کرده ام را به عموم مخاطبان عزیز و گرامی تعمیم داد. شاید اگر بگویم، یک تجربه و پیشنهادی برای مخاطبی مشخص عنوان بهتری برای این نوشته باشد.

.

لینک کوتاه این مطلب:

https://goo.gl/iyRkMW

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.