یکی از دو افتخار زندگی من…

دیشب بعد یک روز خسته کننده، با یکی از دوستان یک ساعتی گپ زدیم. او از شدت فشار تحصیلی این روزهای خود می گفت و به قول خودش «غـر» می زد. من هم بهانه های مختلفی برای غر زدن داشتم و هر دو در مورد «تنهایی، یاس و استرس» که وجه مشترکی بود صحبت کردیم.

در پایان صحبت حرفی زدم که فکر میکنم ارزش دارد دوباره مرورش کنم:

ما باید الگویی ذهنی برای روزهای سخت داشته باشیم. بجای دیدن یا ماندن در «رویدادهای» تلخ و شیرین، باید به «روند» و مسیر کار و زندگی مان توجه کنیم. اگر امروز و این سختی یا شیرینی را جـزئی از راه ِ پیش رو و زندگی خود بدانیم، قابل تحمل و بلکه کاملا طبیعی در ذهن مان متصور می شود.
می توانیم بجای «مهاجرت» از این محل و از این موقعیت کار دیگری انجام بدهیم و «مهاجرت ذهنی» کنیم به محل و موقعیتی که دلمان می خواهد آنجا باشیم، آنگاه با شرایط آنجا یا برای آن شرایط، میتوانیم تلاش کنیم. در واقع معیار تلاش ما آنجاست و نه محیط پیرامونی مان. مثلا تو می توانی در اتاقت درس بخوانی و خودت را کتابخانه دانشگاه آکسفورد و در رقابت با آن دانشجویان ببینی.
این نکته می تواند تاب آوری ما را برای زندگی در این محیط و در کنار آدمهای دوروبرمان افزایش بدهد.
فکر می کنم مغـز ِ ما فقط الگو و ذهنیتی که ذخیـره کرده را به عنوان مبنای حال خوب یا بد خودش در نظر می گیرد و آن وقت قضاوت می کند. خانه خودمان را با همه خانه هایی که دیده ایم می سنجد، سطح سلامتی بدنی مان را باهمه دور و بری های دور و نزدیک مان می سنجد و…. و اما یک الگو خیلی خیلی مهم است
کیفیت زندگی کاری و تلاشگرانه را هم مغز ما با الگویی می سنجد. اگر در ذهن ما الگویی باشد که با کیفیت زیاد و ساعت های طولانی مدت کار می کند یا درس می خواند، آنگاه وضع کنونی ما را ناخودآگاه با آن الگو می سنجد و ناله نمی کند و خسته نمی شود یا در برابر چالش های زندگی کم نمی آورد.
در واقع ما این الگوی ذهنی را مثل «سنگِ محک» دائما در دست داریم و همه چیز وهمه کس و هر موقعیتی را با آن محک می زنیم. باید خیلی زیاد وسواس به خرج بدهیم و سنگِ محکِ ذهن مان را بشناسیم. شاید تغییر آرام همین الگو (یا الگوها) تمام معنای زندگی ما و شادی و غم و سختی اش را تغییر بدهد.

.

حرف های دیشب بهانه ای بود برای مرور این حرف ها تا به وسیله آن از الگوهای بزرگ زندگی ام قدردانی کنم.

یکی از دو افتخار زندگی من این هست که معلمانی داشته ام که الگوی تلاش زیاد، غـر نزدن، مثبت و شاد دیدن دنیا، رقابت کردن و مطالعه و یادگیری دائمی و روندنگر بودن و علمی زیستن و پاکدستی و… از ویژگی های آنها بوده است. بسیاری از آنها را من هیچگاه از نزدیک ندیده ام و فقط به وسیله کاغذ یا صفحه نمایشگر مرورشان کرده ام. تاثیر همه جانبه اندیشه این معلمان و اساتید بزرگوار را به خوبی احساس میکنم و «آنچه هستم و می خواهم باشم» را مدیون آنها هستم.

مغز آدمی در پی الگو گیری است. می توانیم با انتخاب اساتید و معلمانی بزرگوار و شایسته، آرام آرام تغییر را احساس کنیم. امسال نام هیچ فـردی را نمی نویسم اما فقط به یک خاطره دوره نوجوانی اشاره میکنم:

دوهفته در کلاس ما زبان انگلیسی درس داده بود، اما به خوبی با بچه ها ارتباط برقرار کرده و صمیمی شده بود. لذت ِ وصف ناپذیری از تدریس و آموختن می برد. این را به خوبی از تن ِ صدایش که هنوز در گوشم میپیچد، می فهمیدم. یکسال به کنکور مانده بود، یک روز عصر مرا در خیابان دید، به گرمی خوش و بشی کردیم و صحبت از درس و آینده و پیشرفت در زندگی افتاد.
دو ساعت و نیم تمام در پیاده رو با من حرف زد. غول ِ کنکور را برایم می شکست و از دنیای پس از آن می گفت. تمام مدت با انرژی تمام حرف میزد، تمام مدت عشق می کرد و من داشتم لذت می بردم. برق چشمهای معلمی که با شوق برایت حرف بزند و از آینده نیامده بگوید، هیچگاه فراموش شدنی نیست.
من در کنکور رد شدم اما راه را گم نکرده بودم. ده سال بعد، جلوی در خانه شان دیدمش. پر انرژی و خوش برخورد مثل سابق، این بار من حرف می زدم و از مسیر زندگی وباورهایم گفتم و او گوش میداد. در سکوت، دیدن شوق چشم های معلمی عزیز، درس های نگفته بسیاری دارد.

.

من طبیعتا همه درس ها و آموزه های معلمان خودم را نیاموخته ام و این کم کاری و سهل انگاری را به خوبی احساس میکنم. اما همین اندک برای من تحول آفرین بود و امیدوارم در ادامه، هنر شاگردی را بلد باشم.

تقدیم به همه معلمان عزیز.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.