بایگانی برچسب: خاطره و قصه خرید کتاب

خرید کتاب از دخترِ بازاریابِ دست فروش در محل کارم

جلوی باجه ایستاد، آرام و با لبخند. پرسیدم کاری داری؟ گفت: مشتـری را راه بیاندازید من صبر میکنم. چند دقیقه بعد نشست جلوی صندلی باجه و با معرفی خودش به عنوان فروشنده کتاب گفت: کتابهایی را همراه خود دارم که اگر تمایل داشته باشید، نشان تان بدهم. در آن لحظه به هیچ عنوان از دلم نگذشت که کتابی از او …

ادامه نوشته »